صفحه‌ی اول | تماس | RSS



کابوس نگاری های زنانه "مریم رییس دانا" در مجموعه داستان "عبور"

متولد آذر 1346 خورشيدي , تهران. ليسانس مترجمي زبان فرانسه و آشنا به زبان انگليسي. مترجمي را در سال اول دانشگاه با دو نامه ي اداري صادق هدايت به زبان فرانسه آغاز كردم . بعدها اين دو نامه در كتاب نامه هاي صادق هدايت گردآوري محمد بهارلو منتشر شد .

اما شروع فعاليت فرهنگي ام از سال 1369 است كه به عنوان نمونه خوان و صفحه بند در آدينه مشغول به كار شدم ؛ همزمان با انتشارات نگاه و شركت قلم و ديگر مراكز فرهنگي به عنوان صفحه آرا , نمونه خوان و ويراستار همكاري كردم

تهيه و گردآوري سه كتاب با همكاري همسر سابقم محمد بهارلو به نام هاي نوشته هاي فراموش شده ي صادق هدايت , ارزيابي آثار و آراي صادق هدايت , صادق هدايت در بوته ي نقد ونظر از ديگر فعاليت هاي من بين سال هاي 1376 تا 1377 بود

از سال 1377 تا 1379 با روزنامه ها و مجلات گزارش روز , صبح امروز , مناطق آزاد , همشهري , زنان , آدينه , فصل سبز , سبز در سبز با عنوان روزنامه نگار , گزارشگر و مترجم متون سينمايي , تئاتري , ادبي , پزشكي , اقتصادي و اجتماعي فعاليت داشتم .

در تمام اين سال ها طرح هاي داستاني با مضامين گوناگون دردهاي سياسي , اجتماعي , و گاهي عاشقانه را به صورت ورق پاره هايي مي نوشتم تا اين كه به تدريج به آن ها شكل و ساختار داستاني دادم و تعدادي از آن ها در فروردين ۱۳۸۲ با نام "عبور" در ۱۲۷ صفحه توسط انتشارات نگاه منتشر شد .

درحال حاضر روي ديوان اشعار ژاك پره ور , شاعر فرانسوي , كار مي كنم . اسم اين كتاب به احتمال زياد سخن ها خواهد بود , كه مجموعه اي است از ترجمه ي شعرهاي اين شاعر مردمي , به انضمام مقدمه اي توضيحي درخصوص شعر و فيلم هاي او . سخن ها دوزبانه خواهد بود و شامل عكس هاي متنوعي از دوره هاي مختلف زندگي ژاك پره ور خواهد بود ."

مریم رییس دانا همچنین در سال 1382 برای نوشتن داستان "جزيره‌اي در دل تهران بزرگ " برنده‌ي تنديس جایزه صادق هدايت در دوره‌ي دوم شد. رییس دانا وبلاگی نیز به نام " اعماق سیاه مرکب" دارد: http://www.ayandegi.persianblog.com

گفتگو با مریم رئیس دانا، نویسنده

” خانم رئیس دانا! چرا عبور؟

- هدایت عزیز جمله بسیار مشهروری دارد: " در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد" و روز خاکسپاری مرحوم هوشنگ گلشیری، پسرش از قول پدر گفت: " هوشنگ گلشیری، تو همیشه می گفتی از هر زخمی در زندگی ات یک اثر بساز و ... " و از نظر من تنها مرهم آن زخم هایی که هدایت می گفت ساختن یک اثر است ولی اثری ساخته نمی شود مگر با عبور از آن زخم ها و آلام. در این گذر و سیر و سلوک است که انسان – چه هنرمند و چه غیر هنرمند – به درجاتی از شناخت و کشف و شهود می رسد که اگر صاحب قلم یا هنری باشد، نتیجه و دستاورد آن معرفت همان کار اوست. آنچه که در کلیت زندگی اهمیت دارد تلاش انسان است برای عبور در هر جای جهان با هر مقام و لباس و شهرت و از هر نژادی؛ لر، کرد، ترک، سیاه پوست، سفید پوست، سرخ پوست، ایرانی، اروپایی و ...

عبور در خودش حرکت دارد و تلاشی بی وقفه که ناامیدی را در سیاه ترین لحظه های زندگی زایل می کند و اگر هدف راست و حقیقی باشد، عابر از جاهای خوب عبور خواهد کرد.

” و این حقیقت چیست؟

- حقیقت، خواستن است. خواستن دوست داشتن. دوست داشتن زندگی با تمام تلخیت و خشونت در محیط پیرامون. اخوان می گفت: "زندگی را دوست دارم، مرگ را دشمن." و خوزه ساراماگو، جایی در وصف پدرش اشاره می کند که عاشق زندگی بود و روزی که قرار بود بمیرد با همه چیز خداحافظی می کرد، حتی درخت در حیاطمان را در آغوش گرفت و با آن وداع کرد.

مهم نیست تا کی باشیم، قدر مطلق یقین برای من همان خواستن است و در تکاپو بودن. البته نه مانند ماشین یا روبات بلکه آگاهانه – شاید به همین دلیل بود که ابوریحان تا آخرین لحظه عمر به دنبال حل جواب معمایش بود.

اما درس مهم در تمام زندگی فروتنی است. اینکه بدانیم از هرجا عبور می کنیم و به هرجا می رسیم فقط انسانیم و انسان یعنی همه و این همه یعنی هیچ. " تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم."

” در داستان هایی ماند "کابوس"، " پشه های سبز" و " دست" فرم بیانی مهمتر از مضمون است، تا چه اندازه معتقد هستید که فرم داستانی باید پیچیده باشد؟

_ آنچه در ادبیات موفق آمریکا و اروپا بیش از هرچیز جلب نظر می کند، موضوع پیچیده است و نه فرم پیچیده. ادبیات آنها مطرح کننده روابط پیچیده آدم هاست در قالب های نه چندان پیچیده.

فکر می کنم فرم، محتوا، نوع زبان، لحن و همه چیز دیگر در واقع دانه های متصل یک زنجیر هستند که کلیت داستان را می سازند و داستان بر این ها بنا می شود. تک تک این موارد اهمیت خود را دارند. داستانی می تواند موفق باشد که فرم و محتوا با هم در یک نقطه به پایان برسند و هیچ یک بر دیگری پیشی نگیرد.

از دلایل موفقیت ادبیات آمریکای لاتین، همین داستانگویی شان است. جهان تشنه شنیدن داستان است و این مطلب ریشه در گذشته های بسیار دور دور دور دارد. به دوره انسان های نئوآندرتارل، شب های دور آتش جمع می شده اند و یکی از آن میان، باید داستانی تعریف می کرد، اگر داستان جالب و پرکشش نبود، داستانگو را می کشتند. این قتل در زمانه ما هم رخ می دهد ولی به دست خود نویسنده و آن هم با بی توجهی خوانندگان به اثر او. داستان و کتابی که خوانده نشود و مورد استقبال قرار نگیرد، در واقع همان کشتن مولف است. معنای این نظرات به هیچ وجه این نیست که من با نوآوری و شگرد تازه در داستان مخالف هستم. هر تکنیک و فرم جدیدی که بتواند یاری رسان داستان باشد برایم جذاب است و سعی می کنم به لحاظ زیبایی شناسی با ساختار آن ارتباط برقرار کنم.

” با توجه به اینکه در "منتظر"، قسمت ازلی"، "همسترها" و "الله اکبر" موضوع حول محور مظلومیت زن است، به اعتقاد شما چقدر این داستان ها را جزء داستان های زنانه یا فمینیستی قراردادن درست است؟

- با تمام وجودم معتقدم که فمینیسم یک جنبش اجتماعی موثر است و بسیار کارساز در راه احقاق حقوق از دست رفته زنان در هرجای دنیا. همان طور که حرکت های ضد تبعیض نژادی و حمایت از قشر کارگر و زحمتکش باید وجود داشته باشد فمینیسم نیز ضروری است تا انقلابی میان روابط زن و مرد حاصل شود تا زنان پشتوانه اقتصادی پیدا بکنند تا زن ستیزی کمرنگ و کمرنگ تر و محو شود تا محدودیت در انتخاب رشته تحصیلی برداشته شود ، تا شایسته سالاری حاکم شود نه مردسالاری یا زن سالاری. و این کاری نیست که ده ساله و بیست ساله صورت پذیرد و احتیاج به یک تصمیم جمعی دارد . در همین فرانسه متمدن دختران تا پیش از جنگ جهانی دوم حق دوچرخه سواری نداشتند و در مناطقی مثل جزیره کرس که به زن ستیزی شهرت دارد زن بودن بعضی اوقات مثل نبودن است.

من قویا اعتقاد دارم ذهن یک مرد مدرن، زن را مساوی با خود می داند. غیر از این باشد زن برده است ولی زنجیرش دیده نمی شود. بحث در نگاه کلان این است: ذهن یک انسان مدرن، هر انسانی را مساوی با خود می داند و غیر این باشد انسان برده است. به همین دلیل اگر در پاره ای از داستان ها موضوع، به قول شما حول محور مظلومیت زنان گردیده در واقع بیان و شرح یک درد بوده و لاغیر. من به هیچ وجه نخواسته ام جنس مرد را ظالم نشان دهم، اگرچه در طول تاریخ بشدت جنس زن مقهور واقع شده است؛ زنی که در رمان ها و اشعار مورد ستایش و تمجید و پرستش قرار می گیرد در زندگی واقعی، در زندگی بیرون از شعر و ادبیات د رحق او اجحاف می شود، زنی که هموااره به او نگاه جنسی می شود.

کم نیستند ضرب المثل ها و اشعاری که در فرهنگ خودمان نشان از جنس دوم بودن زن دارد. با وجود این سابقه من هرگز هیچ جنسی را برتر از جنس دیگر نمی دانم و گمانم بر این است که ذهن برتر، صاحب تعصب جنسی نیست. هنرمندی که به تعالی نوع بشر فکر کند بیش از آنکه فمینیست باشد، اندوژیست ( دوجنسی) است و اندیشه های او ورای این طرز تفکر قرار می گرد. این دو جنس اگر بتوانند در کنار هم و با هماهنگی زندگی کنند و از نظر روحی یکدیگر را کامل کنند به آسایش می رسند، در چنین وضعیتی به طور کامل بارور می شود. ( به نقل از کتاب هفته شماره 137/ شنبه 22 شهریور 1382 صفحه 9 / کارگاه / فرید امین الاسلام )

نقدی بر مجموعه داستان "عبور"

زبان داستان های مجموعه "عبور" واگویه خاطرات و کابوس هاست. تزلزل لحن داستان ها و گسستگی روایی انها اولین نکته ای است که درباره هجده قصه گنجانده شده در این مجموعه به ذهن خطور می کند. این قصه ها هیچ کدام یک داستان کوتاه به شمار نمی آیند و در واقع هر قصه، یادآوری خاطرات و کابوس های زنی هزار ساله به نظر می رسد. زنی که در اساطیر، مادرزمین خوانده می شود. مایه های فمینیستی مردستیز و به تسوه آمده از خباثت ذاتی، شرارت و سلطه جویی مردانه در تمامی داستان ها مشهود است. رییس دانا در این قصه ها رویکردی جهان وطن دارد. اتفاقات داستان ها، برای هر زنی در هر نقطه از دنیا می تواند پیش بیاید و این به خودی خود نقطه ضعفی به شمار نمی آید اما نکته مثبتی را نیز به کیفیت قصه ها نبخشیده است. تاملی بر جزییات قصه ها خالی از لطف نیست و خواننده را با تجربه گرایی گسترده و وسیع نویسنده همراه می کند. اولین قصه با عنوان "کابوس" روایتی کوتاه از دخترکی هشت ساله با موهای جنایی و دختری جوان است که برای دقایق کوتاهی زندگی شان به هم گره می خورد. با کات های متعدد راوی عوض می شود و با یک مونتاژ موازی شاهد بازگوی ماجرایی کابوس گون از چشم این دو نفر هستیم. توپ دخترک در آب افتاده و او با جسارت به درون آب می پرد تا توپ را بگیرد. هر بار سرش زیر آب می رود راوی قصه دختر جوان است و هرگاه سردخترک از آب بیرون می آید تصویر به نمای نقطه نظر او کات می خورد و راوی عوض می شود. اما این ایده خوب و تصویر سازی موفق در پایان قصه به ناگاه از دست می رود و قصه از هم می پاشد. "بهار سرد" دومین قصه مجموعه و قالب آن برشی از زندگی روزمره است. وحشت از قارقار کلاغ ها که در این قصه با آن مواجه می شویم مولفه ای تکرار شونده در تعدادی دیگر از داستان های مجموعه است. حضور کلاغ در داستان ها سرآغاز ویرانی و نابودی است. بهار سرد یک کابوس سرشار از استعاره در حسرت آمدن بهار است. "انار و کافور" از تکنیک بر هم زدن توالی زمانی قصه از طریق رفت و برگشت های مکرر مدد جسته است و حسن اش این است که تا آخرین جمله داستان، خواننده مطمئن نیست که این نیز یادآوری یک کابوس دیگر است یا ثبت تحربه ای از برون فکنی روح. به رغم تکراری بودن سوژه و استفاده از عباراتی غریب چون "خونکف" و ....

"دست"، " پشه های سبز"، " دیو" و " کودک زخمی" چهار قصه مینی مال و تا حدودی متصل و مرتبط به هم اند که در مجموعه ای کوتاه به نام امیدواری از پی هم می آیند.

" دست" برون ریزی یک کابوس دیگر با قهرمانی اینسرت یک دست رعب آور و خطرناک است. "پشه های سبز" ادامه آن کابوس منتها این بار در حالتی مابین خواب و بیداری است و دیو داستانی تخیلی با مایه ای تروریستی است که در ادامه دست و پشه های سبز، اما این بار در قالب استحاله قهرمان قصه ( زنی که کابوس می بیند ) پرداخته می شود. دیو سرشار از استعاره هاست. چندان که راوی قصه دارد شیشه حیات دیو را بشکند و رهایی را به ارمغان بیاورد. هویت ضحاک گون های که راوی از حاکم سرزمین خیالی ارائه می کند قصه را به اساطیر نزدیک می سازد اما ... " کودک زخمی" همچنان ادامه داستان قبلی است با این تفاوت که یک کودک چهارساله از جایی ، نمی دانم کجا بر سر راوی می افتد، وبال گردن او که در حال فرار از دست ماموران ضحاک است می شود. این تم در راستای ساختار زدایی افراطی به قصه اضافه شده ولی چندان جا نیفتاده و حاصل آن سردرگمی است . اما ایده تغییر لباس راوی در حین فرار گیر است و گرمایی هرچند اندک به تن رنجور این قصه می بخشد. در " عشق من زمین" استعاره ها افزون تر می شوند. از دست دادن فرزندان حکایت گذر عمر و زخم و خستگی و خطوط مرزی کشیده شده در میان آسمان شرنگ غم و نومیدی را به کام خواننده می ریزد. در "عبور" که زیباترین داستان مجموعه به نظر می رسد، همچنان مولفه تنهایی و ترس از پیری و زوال و مرگ چون خوره روح را می ساید و فرو می رود. صداقت و صراحت زنان در بازگو کردن عواطف و امیال شخصی در فضایی مردسالار که هیچ گونه تظاهر به خواسته های طبیعی و انسانی زنانه را بر نمی تابد . در این قصه قابل مشاهده است . "خویشاوند" نگاهی نویستالژیک به شور و عشق و طراوت جوانی می اندازد. سروکله الدوز و کلاغ های صمد بهرنگی هم در این ساختار نوگرای داستانی پیدا می شود. بر هم خوردن متوالی احساسات مادرانه و عاشقانه زوایای نامکشوف روح انسانی را می کاود. جسارت نویسنده در شکل دیگر نوشتن قابل تحسین است. اما این نوگرایی به واسطه گسستگی ساختار هر قصه در برقراری ارتباط مستمر با خواننده ناتوان است. گویی اتودی اولیه و بدون بازنویسی و پالایش زبانی به زیر چاپ رفته که نوعی آو انگاردیسم افراطی ناپخته را به ذهن متبادر می سازد.( به نقل از روزنامه شرق / چهارشنبه 23 مهر 1382 / شماره 41 / صفحه 14 / کتاب/ مازیار فکری ارشاد)

....

قابیل / شنبه 10 مرداد 1383



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است