
بيستم مهر سال 1347 همان جايي به دنيا آمدم که داستان هاي سفر به سمتي ديگر در آن اتفاق مي افتد. اتفاقا راجع به تولدم لابه لاي همان داستانها چيزهايي نوشته ام.
وقتي قرار بود به مدرسه بروم آمديم زنگي آباد، روستايي بيست کيلومتري شمال کرمان. نام دبستان ما « هدايت» بود. احتمالا منظور همان «صادق هدايت» خودمان بود چون بعد از انقلاب شد دبستان «آزادي».
وقتي مدرسه راهنمايي مي رفتم سال اول انقلاب بود و اسم مدرسه ما «روح الله». دبيرستان را کرمان مي رفتم. اسم دبيرستان ما «دکتر شريعتي» بود. هنوز هم هست. آن وقتها اوج جنگ بود. براي اينکه سربازي نروم (من آدم شجاعي نيستم) رفتم دانشگاه آزاد کرمان رشته مهندسي عمران. وقتي جنگ تمام شد من انصراف دادم و آن ترم نمره ديناميک من شده بود 25/0 (من تنبل يا بي استعداد نبودم. به رشته ام علاقه نداشتم!).
رشته هنر امتحان دادم، با رتبه خوب قبول شدم اما آن سال رشته سينما دانشجو نگرفت (من آدم کم شانسي هستم). در مصاحبه حضوري تئاتر براي رشته ادبيات نمايشي قبول نشدم. گفتند استعداد نويسندگي نداري. خودم مي دانستم به درد بازيگري نمي خورم (من خجالتي هستم) از رشته حفاظت و مرمت بناهاي تاريخي دانشکده ميراث فرهنگي سردرآوردم. خدا «احمد حامي» را بيامرزد. من کتاب «مصالح ساختماني» او را در قالب دو واحد در دو دانشکده و دو رشته مختلف دو بار با نمره 12 پاس کردم و اينها چيزهايي هستند که من از آنها متنفرم: آجر، سنگ، گچ، سيمان، آهک، خشت، ...
آنها که سر از دانشکده ميراث فرهنگي درآورده بودند وضعيتي شبيه من داشتند به هواي رشته ديگري امتحان داده بودند و از دانشکده ميراث سردرآورده بودند. زياد سر کلاس نمي رفتيم، فقط از خوابگاه استفاده مي کرديم. (در تهران مسکن هميشه مشکل بزرگ آدم هاي بي پول بوده است.) به ما خيلي خوش گذشت (جاي شما خالي) همان وقتها بود که مجموعه داستان «سفر به سمتي ديگر» را نوشتم که در سال 1377 نشر فکر روز آن را چاپ و منتشر کرد. قصدي براي نويسنده شدن نداشتم (اگر فرض کنيم حالا نويسنده ام) عشق اولم سينما بود هنوز هم هست. ولي در آن مقطع چون فيلمنامه هايم بدون استثناء رد مي شد، شروع به نوشتن داستان کردم و متوجه شدم کتاب چاپ کردن خيلي راحت تر از فيلم ساختن است. بعد مجموعه دومم را با نام «گاه گرازها» نوشتم که در سال 1381 نشر همراه آن را چاپ و نشر کرد. لذتي را که هنگام مونتاژ فيلم هاي سوپرهشتم برده ام هنوز هنگام داستان نوشتن تجربه نکرده ام. آن وقتها يعني سالهاي 66 - 65 فيلم هاي سوپر هشت آگفا را براي ظهور به آلمان مي فرستاديم، حدود يک ماه طول مي کشيد تا برگردد. لذت اين انتظار يک ماهه يا 45 روزه را هم ديگر تجربه نکرده ام. همان سال 66 يکي از حلقه هاي فيلم سوپر هشت من برنگشت. من هنوز منتظر آن يک حلقه فيلم 5/3 دقيقه اي هستم. تصويرهايي بود از پدرم در حال هَرَس کردن درختان پسته در قالب فيلمي مستند.
نوروز هفتم است که بي حضور پدر سال را نو مي کنيم. پدرم در عمرش هيچ گاه به سينما نرفته بود(متن زندگینامه به نقل از کتاب نقش 81 - داستانهای برگزیدهء جایزهء گلشیری دورهء سوم ).
زنگی آبادی وبلاگی نیز دارد: http://zangy.persianblog.com
اره برقي
رضا زنگی آبادی
زنهاي بسياري به حجره حاج مظفر رفت وآمد مي کردند اما او چيزي از فمينيسم نشنيده بود و تنها چيزي که گه گاه مي شنيد صداي وزوزي بود که آن را هم به کرامات خودش نسبت مي داد که مي تواند از سراي مشير خلوت در بازار بزرگ تهران صداي قطع کردن غيرمجاز درختان را در جنگلهاي شمال بشنود. گاهي هم صداي وزوز را به پس مانده صداي مشتريهاي زنش نسبت مي داد که زياد حرف مي زدند. بعضي زنها از شهرستان براي خريد مي آمدند و تا آماده شدن سفارشهايي که مي دادند از هر دري سخن مي گفتند.
حاج مظفر و شاگردش اصغر به دنبال سوزن، قرقره، نوار پرده و سفارش هاي ديگر اين طرف و آن طرف حجره را مي پيمودند اما گريزي از صداي زنها نداشتند و حاج مظفر هم هميشه از مشتري هايش با خوشرويي پذيرايي مي کرد بخصوص وقتي مي ديد آنها دسته چک بيرون مي آورند و حساب و کتاب سفارشها را مي کنند اما در اين جور مواقع هميشه سوالی در ذهن حاج مظفر شکل مي گرفت؛ آيا او به عنوان شوهر حاضر است طلعت از چنان استقلالي برخوردار باشد که کسب و کار راه بيندازد و براي خودش دسته چک داشته باشد. بعد به اين نتيجه مي رسيد که چه معني مي دهد زن مغازه داشته باشد حتي اگر اين مغازه خرازي باشد. طلعت فقط در وابستگي به او معني پيدا مي کرد و او هم که مرد خوبي بود و مايه افتخار طلعت.
حاج مظفر با استدلالي ساده موفق شده بود بر همه خواهشهاي نفساني پيروز شود؛ همانطور که دوست ندارد مردي طلعت را نگاه کند بهتر است او هم زنها را نگاه نکند حتي اگر زنها بسيار زيباتر از طلعت باشند و در موارد بسياري اينطور هم بود وحاج مظفر به ياد اعتقادي مي افتد که در جواني داشت و آن اين که زن خوشگل مال مردم است. آيا مشتريهاي زيباي او مال مردم بودند چه بودند و چه نبودند حاج مظفر خوشحال بود که همسري زشت را انتخاب کرده است آن هم وقتي که طلعت فقط پانزده سال داشت.
حاج مظفر زيبايي زهره دخترش را هم (که هيچ شباهتي به طلعت نداشت) به حساب کرامات خودش مي گذاشت، اگر چه دلش مي خواست زهره زشت به دنيا مي آمد تا هدف تير نگاه نامحرم قرار نگيرد. اما زيبايي او يک مزيت داشت؛ مي توانست زود شوهر پيدا کند و مشغله هاي ذهني حاج مظفر را کمتر کند بعد از ازدواج زندگي زهره ربطي به او نداشت. اما مشکل اساسي اين بود که زهره هنوز ازدواج نکرده بود و حاج مظفر نمي دانست چگونه زهره را در اين زمانه (که آن را زمانه هجوم تکنولوژي مي دانست) از مهلکه به سلامت به در ببرد به طوري که به هيچ جايي برخورد نکند.
حاج مظفر مخالفتي با تکنولوژي نداشت و به خوبي با اين مساله کنار آمده بود خريد کامپيوتر براي زهره و ارتباط او با اينترنت را هم به حساب همسويي خودش با تکنولوژي مي دانست و به اين افتخار ميکرد که زهره با حجاب کامل با تکنولوژي برخورد مي کند و هم سو با باورهاي سنتي در حرکت است و اين تنها چيزي بود که حاج مظفر را آرام مي کرد. زهره استدلال مي کرد اگر سيستم او وب کم داشته باشد آنها همراهي بيشتري با تکنولوژي کرده اند حاج مظفر هم پذيرفته بود واز اينکه مي ديد زهره ساعتها از اتاقش بيرون نمي آيد و سرگرم کار و تحقيق است خوشحال بود.
البته حاج مظفر نمي دانست زهره تا ديروقت شب همه بلوزهايش را مي پوشد تا نظر دوست پسرش را (که او را از طريق وب کم مي ديد) در مورد رنگ آنها بداند. پسر از زيبايي او هم تعريف ميکرد و دل زهره را مي لرزاند.
حاج مظفر مانند پيشگويان باستاني مي دانست بالاخره روزي زنها او را به خاک سياه مي نشانند اما نمي دانست کسي که قرار است او را به خاک سياه بنشاند دخترش زهره است. زهره مسير دانشگاه تا خانه را به پسر داده بود روزهاي اول پسر فقط چادري سياه را طرف ديگر خيابان ديده بود که در حال عبور است اما آنها کم کم به هم نزديک شدند و مسافتي را با هم راه مي رفتند و گپ مي زدند. هر شب آنها به خانه حاج مظفر نزديکتر مي شدند تا جايي که پسر تا جلوي خانه زهره را همراهي مي کرد. زهره مي دانست نيروي عشق نيرويي است فراتر از هر نيروي ديگري و از آنجا که ربط مستقيمي به احساس دارد عقل در اين مورد کاري از دستش ساخته نيست. مجموع اين دلايل باعث شد تا زهره به پسر اجازه بدهد او را پشت ستون در خانه حاج مظفر ببوسد.
شبي ديگر زهره اجازه داد که پسر نه تنها او را ببوسد بلکه همانطور که پيچيده در چادر بود او را با تمام قدرت در آغوش بگيرد و اين آغاز رسوايي بود. آنها به طرز بسيار محکمي به چسبيدند طوري که مي شد از اين صحنه به عنوان تيزر تبليغاتي يکي از چسبهاي وطني استفاده کرد. مشکل وقتي جدي تر شد که تلاشهاي آنها براي جدا شدن از هم بي نتيجه ماند دستهاي پسر در کتفهاي زهره فرو رفته بود و بالعکس. وقتي اين وضعيت مدتي بيش از حد معمول طول کشيد نگراني آنها شروع شد اما فايده نداشت چسبيدن لبها به هم مانع حرف زدن آنها مي شد. نزديک شدن ماشين نيروي انتظامي باعث شد آنها با سرعت و زحمت خودشان را به لاي در خانه برسانند و چون راه رفتن دو آدم که از روبرو به هم چسبيده اند بسيار سخت است آنها با صداي مهيبي پشت در روي زمين افتادند. صدا به اندازه اي بود که حاج مظفر و طلعت را به حياط خانه بکشاند تا آنها عجيب ترين اتفاق عمرشان را در حياط خانه ببينند. مات و مبهوت نگاه کردند بعد حاج مظفر با تمام قدرت شروع به فرياد زدن کرد. طلعت با اعلام اين که ممکن است همسايه ها صدايشان را بشنوند حاج مظفر را آرام کرد.
طلعت و حاج مظفر ابتدا سعي کردند آنها را از هم جدا کنند و بعد در مورد وقوع اين فعل حرام از آنها توضيح بخواهند. اما تلاشهاي آنها بي فايده بود به نظر مي رسيد هيچ نيرويي نمي تواند آنها را از هم جدا کند. طلعت صلاح ندانست آنها با اين وضعيت براي مدتي طولاني در حياط بمانند. پسر شروع کرد به عقب عقب راه رفتن تا بالاخره به اتاق رسيدند. بهترين حالت براي آنها اين بود که در همان وضعيت بايستند يا اين که بخوابند، نشستن در آن وضعيت تبديل به امري غيرممکن شده بود.
چيزي که ذهن حاج مظفر را مغشوش کرده بود چسبيدن آنها به هم نبود بلکه رسوايي هايي بعدي نزد در و همسايه و کسبه بازار بزرگ تهران بود. حاج مظفر هيچگاه درعمرش چنين مستاصل نشده بود. شب به نيمه رسيده بود اما هيچ راهي براي رهايي از اين وضعيت نبود، آخر سر طلعت آنها را به اتاق زهره هدايت کرد تا آنها شب را به صبح برسانند خوابيدن در آن وضعيت چندان پيچيده نبود و مي شد راحت خوابيد وحتي از آن لذت هم برد.
خواب به چشمان حاج مظفر و طلعت نمي آمد و عقلشان هم هيچ راهي براي گريز از آن وضعيت پيش پايشان نگذاشت. تنها بعد از نماز صبح بود که حاج مظفر اعلام کرد بهتر است اين فعل حرام هر چه زودتر تبديل به فعلي حلال شود. حاج مظفر تصميم گرفته بود اين رسوايي رودررو شود، بنابراين از پسرش خواست تا هر چه زودتر ترتيب جاري شدن خطبه عقد را بدهد. پسر با گرفتن مبلغ قابل توجهي از حاج مظفر اعلام کرد چنان دهن عاقد را مي بندد که خبر به جايي درز نکند، عاقد با ديدن وضعيت با خنده اعلام کرد نوع چسبيدن آنها به هم مي تواند رساترين بله اي باشد که يک عروس تاکنون گفته است و خطبه عقد را جاري کرد.
جاري شدن خطبه عقد کمي حاج مظفر را آرام کرد اما وضعيت هيچ تغييري نکرد و رسوايي کماکان پابرجا بود، اگر چه حاج مظفر مي توانست اعلام کند فعل حرامي صورت نگرفته است و اين اتفاق دقايقي بعد از جاري شدن خطبه عقد صورت گرفته است.
زهره و پسر عين خيالشان نبود و حاضر بودند تا پايان عمر در همان وضعيت بمانند. حاج مظفر اما از خورد وخوراک افتاده بود و حاج مظفر را به بستر بيماري کشانده بود. حاج مظفر نمي دانست از کجا همه اهل محل و کسبه بازار از موضوع با خبر شده اند حتي اصغر هم با خبر شده بود. اصغر که خيال وصلت با زهره را در سر مي پروراند حالا چنان شکست خورده بود که ماجرا را با آب و تاب در تمام حجره هاي بازار بزرگ جار مي زد تا شايد دلش خنک شود. اوهيچ رغبتي براي انجام سفارش حاج مظفر که پرس وجو در مورد قيمت مدلهاي مختلف اره برقي بود از خود نشان نمي داد.