جلسه نقد و بررسی داستان رعنا و مجموعه داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" بعدازظهر روز 18 اسفند در کانون ادبيات ايران( فرهنگسرای شفق) برگزار شد. در اين جلسه محمدرضا گودرزي، حامد يوسفی و حميدرضا نجفی درباره اين داستان صحبت کردند.
مشروح نظرات منتقدان اين جلسه:
محمدرضا گودرزی: در اين جلسه دو داستان نقد می شود. اولين داستان، داستان رعنا هست نوشته يوسف عليخانی که از مجموعه قدم بخير مادربزرگ من بود ، انتخاب شده و داستان دوم مرغ کف نوشته کيانوش اسلامی که از مجموعه گوشت زير دندان انتخاب شده است. منتقدان اين برنامه جدا از من ، آقايان حميد نجفی و حامد يوسفی هستند. من قبل از اين که آقای عليخانی بخواهم بيايندتا داستان شان را برای ما بخوانند، مختصری درباره مجموعه ايشان خدمت شما صحبت می کنم.
اين مجموعه داستان را که تحت عنوان قدم بخير مادربزرگ من بود بوسيله انتشارات افق چاپ شده است و از ۱۲ داستان کوتاه تشکيل می شود در گروه بندی داستانی می توان در گروه داستان های اقليمی جای داد، يعنی ادبياتی که تکيه بر جغرافيای خاص، آداب و رسوم و گويش مردم خاصی تکيه دارد. طرح داستان ها و فضاسازی هم در واقع متاثر از همين آداب ورسوم است. در مجموع آن چيزی که در اين ۱۲ داستان آشکار هست، طرح هايی است که کشش مناسب دارند و تعليق اين داستان ها، همگی به گونه ای است که خواننده را تا پايان داستان جذب می کنند. نکته ی دومی که در مجموعه عليخانی به چشم می خورد اين هست که اغلب داستان ها پايان بازی دارند ، يعنی پايانی به شکل سنتی که يک واقعه بسته شود و تحليل آدم ها و داستان ها مشخص بشود، نيست و در واقع نمی خواهد خيال خواننده را راحت کند و او با آرامش به پايان برسد، بلکه ذهنيت او را درگير می کند و باعث می شود دغدغه اين داستان ها در فکرش ادامه داشته باشد. در مجموع به رغم اين فضايی که هست، داستان ها طرح روشنی دارند و نثر هم روشن هست و اين به معنی اين هست که علی رغم پيچيدگی ای که ممکن است در داستان ها باشد، نويسنده سعی کرده اين پيچيدگی ها را پيچيده تر نکند، حالا منهای يکی دو داستان که اين خصوصيت را دارند. راوی های اول اين داستان ها درگير خود داستان هستند، يعنی راوی بخشی از روايت را نه تنها به عهده دارد بلکه در کنش داستان ها هم اغلب حضور دارد به استثنای داستان کرنا که به نظر من از نظر ساختاری و عناصر داستانی از همه داستان های اين مجموعه قوی تر است، چرا که در اين داستان روايت بيرونی تر و سردتر است و در واقع راوی خيلی درگير نشده و بيشتر بار معنايی و کشف ارتباطات داستانی به عهده خواننده است. نکته ای که حالا نمی دانم به عنوان اشکال بايد گفت و خود عليخانی هم دغدغه اش را دارد، اين هست که من فکر می کنم لهجه و گويش خاص محلی در بدنه روايت نبايد خودش را نشان بدهد يعنی وقتی گويش شخصيت ها هست، موجه است که ما بر اين نحوه ی گويش تاکيد بکنيم و لهجه خاصی را نشان بدهيم ولی وقتی بدنه داستان يعنی بخش روايی را می نويسيم هيچ لزومی ندارد که روايت با واژه های اقليمی نشان داده بشود. اين گونه داستان ها با ساخته شدن جغرافيای خاص، عناصر طبيعی، گياهان و حيواناتی که در مناطق هست يا در نهايت با گويش شخصيت ها ساخته می شود، يعنی نيازی نيست که در بخش روايی روايت، جايی که راوی اول شخص فرهيخته يا سوم شخص است، نياز نبوده اين لهجه بيايد وگرنه در مجموع، تمام داستان ها ساختار بسامانی دارند. حالا از آقای عليخانی دعوت می کنم که تشريف بياورند و داستان رعنا را برای ما بخوانند...
گودرزی: از آقای حامد يوسفی دعوت می کنم که به عنوان منتقد اول تشريف بياورند.
حامد يوسفی: من تشکر می کنم از تمامی دوستانی که لطف کردند و تشريف آوردند و همچنين از آقای گودرزی بخاطر زحمتی که برای اين جلسات می کشند و يک سال ديگر از آن هم گذشته و به هرحال اميدواريم سال آينده هم دوام داشته باشد. اين رويکرد تازه شان را هم بنده ستايش می کنم که از مجموعه داستان به تک داستان روی آورده اند. به نظر من اين رويکرد، رويکرد مهمی است که ما بتوانيم داستان های کوتاه را تک تک صحبت کنيم. وقتی قرار است درباره مجموعه ای صحبت کنيم خيلی از نکات هدر می شود بخاطر اين که نمی شود راجع به همه قصه ها صحبت کرد.
اما درباره داستان رعنا نوشته آقای يوسف عليخانی؛ من متاسفانه کتاب را نخوانده ام و فقط همين يک داستان را خوانده ام، کتاب تازه ديروز به دستم رسيد اما خب چون اين داستان را از قبل داشتم سريع تر خواندم.
به طور کلی می شود داستان رعنا را در سنتی جای داد که تا جايی که من در تاريخ ادبيات فارسی می دانم با هوشنگ گلشيری شروع می شود در فرم و در اصطلاح می توان به آن روايت امکان گفت. روايت امکان يعنی روايت حادثه ای که درباره وقوع يا عدم وقوعش راوی قطعيت مطلق ندارد و به همين دليل می گويد احتمالا چين اتفاقی افتاده است يا چين اتفاقی بيفتد. ظاهرا اولين کاری که در زبان فارسی توی روايت امکان شکل گرفته، شازده احتجاب هوشنگ گلشيری است که دايم راوی تاکيد می کند که شايد شازده جلوی آينه رفته و اين کار را انجام داده و شايد آن کار را انجام داده و شايد هم تصميم گرفته که برود بيرون. اين قضيه در رعنا هم وجود دارد اما مشکلش اين هست که بين راوی داستان و رعنا که شخصيت محوری داستان هست پيوند خيلی دقيقی وجود ندارد يعنی خيلی از اطلاعاتی که راوی به شکل قطعی می گويد همان اطلاعات امکان هست و خيلی از اين اطلاعات را نمی دانيم که راوی از کجا آورده و تنها می دانيم که راوی نسبت دوری با اين آدم دارد و مدتی در شهر قزوين با او همراه بوده و نه در روستای ميلک. من به نظرم می آيد که اين به لحاظ فرمی به داستان لطمه می زند که در چنين مواقعی ما بايد ارتباط دقيق تری بين راوی و شخصيت پيدا بکنيم. منظور من از ارتباط دقيق اين نيست که ارتباط پيچيده ای بين اين ها باشد، ممکن است ارتباط خيلی هم کمتر از اين حد باشد ولی دايم راوی می تواند روايت امکانش را گسترش بدهد. فرض بگيريد يک آدمی يک روزی رفته در ميلک و ديده يک پيرزنی اين چنين خل وضع هست و بعد شروع کرده به نوشتن يک روايتی درباره اين آدم، احتمالا کمتر به نسبت اين راوی فرضی، پيرزن را می شناسد ولی اين را بيشتر می تواند بسط بدهد. اين به نظر من مشکل اول رعناست. اما ايرادی که به داستان لطمه زده و البته نقاط قوتش هم در همين ويژگی اش نهفته است آنجاست که داستان فانتزی اعجاب آوری نيست. فانتزی هست و در يک جاهايی اين فانتزی خوب درآمده ولی اين فانتزی های داستان خيلی کم است. ببينيد ما يک شخصيتی می سازيم؛ پيرزن. دو داستان از عشق دوران جوانی اين پيرزن روايت می کنيم. می دانيد که يکی از فرم های تکراری تاريخ هنر ماجرای عشق های جوانی آدم هايی بوده که حالا در سن پيری هستند، معروف ترين و مشهورترين و پرفروش ترين آن ها هم فيلم تايتانيک جيمز کامرون است. پيرزنی که حالا دارد ماجرای عاشقانه دوران جوانی اش را تعريف می کند. اينجا هم ما اين موضوع را دارم؛ پيرزنی که دو عاشق داشته با اولی ازدواج می کند، دومی احتمالا اولی را می کشد، با توجه به جمله ای که در داستان هست و بعد خودش می آيد همسر اين می شود، اما فانتزی داستان که با ديوانگی اين پيرزن در واقع آميخته است، خيلی به نظرم کم است و معتقدم که می شد لحظه های ناب تری پيدا کرد برای ديوانگی اين پيرزن. ناب از اين جهت که در فارسی تکرار نشده و چيز تازه ای است، خوب هم درآمده و وقتی ما می خوانيم در خاطرمان می ماند که چه شخصيت منحصر به فردی! در داستان رعنا پس از مواجهه پيرزن با تلويزيون ، او شروع می کند به گفتن جملاتی توی اين مايه که جرج بوش خواهه بيايه منی خواستگاری، يا معمر قذافی شتران هان ايجه که منه ببرن ليبی. اين يعنی لحظات ناب و در حد يک جمله هم در داستان خوب درآمده اند. اما اين تکه های ناب در داستان خيلی کم است و فقط محدود به همين است و تصويری که وقتی پيرزن دايم روی پوست تخت می نشيند می بيند که يک عده روی درخت های فندق نشسته و دارند به بچه هايشان شير می دهند. فقط همين دو تاست . يعنی تمام داستان استوار است بر دو موتيف و صحنه ناب و اين موضوع در داستان درست درنيامده است. می شود يک شخصيت پيرزن خل را خيلی دقيق تر و پيچيده تر و شگفت آورتر از اين در فانتزی خلق کرد. اين که روی کلمه شگفت آور تاکيد می کنم نفس پيرزن ديوانه با چنين روايتی که آقای عليخانی ازش ارائه می دهد آن قضيه را نياز دارد و فانتزی بايد به جايی برسد که ما فکر کنيم خيلی چيز تازه ای است در فانتزی و تکرار نشدنی است. اما از يک ديدگاه ديگر می خواهم اين قضيه را خيلی ستايش کنم ، آن هم با توجه به اين نکته که من يک کار فرعی جدا از نقد داستان را هم دوست دارم و آن مطالعات جامعه شناسی و انسان شناسی است. اين داستان به لحاظ انسان شناسی در تاريخ ادبيات اهميت دارد. داستان های اقليمی که در زبان فارسی نوشته شده اغلب به فرهنگ مناطقی می پردازد که مناطق خيلی مشخصی هستند. ما درباره منطقه جنوب خيلی داستان اقليمی داريم راجع به منطقه ترکمن ها وشمال خراسان هم داستان اقليمی داريم ولی در اين منطقه مرکزی ايران نداريم و تا به حال به اين شکل نه زبان شان در داستان ثبت شده و نه روايت هايی که از اين فضاها صورت می گيرد. درخت های فندق و کوهستان و تصويرهايی که عليخانی ارائه می دهد و از اين نظر داستان به نظر من قابل ستايش است و خوب هم از عهده ی اين کار برآمده است. تصويری که از اين منطقه ارائه می دهد به لحاظ انسان شناسی اهميت دارد ولی اين را هم می دانيم که اهميت انسان شناسانه يا جامعه شناسانه يا مردم شناسانه ی يک اثر هنری مستقل از اهميت ادبی آن است. ممکن است يک اثر ادبی ارزش ادبی والايی داشته باشد ولی ارزش انسان شناسی کمی داشته باشد. من يک نکته کوچک ديگر هم دلم می خواهد بگويم که آن هم توقعی است که شخصا از يوسف عليخانی داشتم و شناختی که ما از آقای عليخانی داريم خصوصا در حيطه کارهای مطبوعات که انجام داده اين هست که نسل بسيار مهمی از قصه نويسان ايرانی را در واقع ايشان به ما معرفی کرده است و نويسندگانی که محل استقرار اصلی شان ايران نبوده و در خارج می نوشته واغلب داستان های دو زبانه می نوشته اند. مصاحبه هايی که آقای عليخانی با اين ها انجام داده خيلی کمک کرده به اينکه ما اين نسل را بشناسيم، اين نسل به لحاظ فرمی خيلی آدم های نوآوری تلقی می شوند اما داستان رعنا متاسفانه از نظر فرمی همان سنت گذشته را دارد پيروی می کند و من شخصا همين طوری گله دوستانه دارم از آقای عليخانی که به نظرم آمد که اصلا می شد اين فرم چارچوب دار متمرکز يک راوی که از اول تا آخر روايت می کند و يک نقطه شک هم اول و آخر دارد می شد اين ها را شکست و يک شکل کاملا فانتزی تری درآورد. مثلا می شد روايت را بدهيم دست همين پيرزنه. يعنی خود اين می آمد و می گفت که جرج بوش خواهه بيايه منی خواستگاری به قول داستان. يعنی اگر يک همچنين کارهايی می شد نمی دانم شايد با چيز بهتری طرف می شديم. دستمايه هايی که داريم دستمايه های ارزشمندی است ولی متاسفانه به بار ننشسته اند . اين نکته آخر را هم اضافه بکنم که می دانيد هيکل من واقعا در برابر هيکل آقای عليخانی هيچی نيست و اگر بعد از اينکه من اين حرف ها را زدم کار به اختلافات شخصی کشيد لطفا بياييد کمک.
گودرزی: از آقای يوسفی تشکر می کنم و از آقای نحفی دعوت می کنم که بيايند و صحبت هايشان را بشنويم. فکر می کنم بحث جالبی باشد. نظرات من و آقای حامد يوسفی که درباره اين داستان ۱۸۰ درجه با هم فرق می کرد.
حميدرضا نجفی: با سلام خدمت تمام دوستان و با تشکر از وقتی که داديد تا درباره اين داستان صحبت بکنم. ماجرای رعنا تا جايی که من شنيده ام مربوط به فولکلور اين منطقه است و ظاهرا شخصيتی به اين نام واقعا وجود داشته است منتها بحث داستان رعنا به نوعی بحث سرنوشت زن ايرانی است. زنی که عشاق متعددی دارد و هر کدامشان به نوعی سر هستند، از پسر کدخدا گرفته تا در ماليخوليای آخر داستان که به دنبال روسای کشورهاست. اما ما می بينيم که اين زن عاشق هيچ کدام از اين ها نيست ولی آنها عاشق او هستند. اين زن بچه می خواهد و می خواهد نماد تولد باشد ولی بچه دار نمی شود. خواست او روی شاخه های درخت به صورت زن هايی به بار می نشيند که بچه هايشان را با سينه هايی پر از شير دارند شير می دهند، يعنی داستان به تصور من اين هست. بی انجام بودن پيوند های اين نهايت می آيد و روی شاخه های درخت به چشم می آيد يعنی توهم به تمامی به واقعيت زندگی تبديل می شود. بحث واقعيتی که بايد واقعيت داستانی باشد محور صحبت های ماست. ما بايد با جهان داستان روبه رو بشويم که لزوما جهان بيرون نيست اما به شدت به آن وابسته است و بند نافش به جهات مختلف به آن وصل است. جمله معترضه ای درباره روايت امکان که ايشان( حامد يوسفی) گفتند بگويم که شايدهايی که آقای گلشيری می آورد ويژگی نثر و گفتن و حرف زدن ايشان بود و نه لزوما برای گفتن چيزی که امکان گفتن دارد. ما هميشه در داستان همين کار را می کنيم و چيزی را ميگوييم که امکان وقوعش هم هست و هم نيست. ببينيد اين داستان که به نوعی يک ارتباط ارگانيک با ساير داستان های مجموعه قدم بخير مادربزرگ من بود، دارد يک خاصيت ديگر هم دارد و آن اينکه عناصر ماوراء الطبيعه به نوعی يا ژانر وحشت يا عنصر دلهره تا حدودی به ميزان داستان های ديگر مجموعه کمتر درش هست، اما در تمام بخش هايش می توانيد تبلور رفتار اجتماعی و فردی رعنا و ساير شخصيت ها را ببينيد. می دانيد چطور اتفاق می افتد؟ بوسيله يک ايجاز بسط يافته - اين اصطلاح مال يان ريد هست - که می گويد ايجاز را در تک تک عناصر داستانی گسترش می دهيد بودن اينکه باعث اطناب بشود و ملال و پرگويی ايجاد کند. اين ايجاز بسط پيدا می کند و با تک جمله تک جمله آن را می سازد. ما اگر به داستان رجوع کنيم می بينيم که شخصيت ها ،مکان و اتفاقات با جمله های تک جمله ای و خيلی کوتاه ساخته می شود. اين ايجاز را کاملا دارد . ببينيد داستان کوتاه مرز مشترک و مشخصی با رمان ندارد و گويی هر دو موظفند تکليف شخصيت و همه چيز را که در آن می آيند به نوعی مشخص کنند و در اين داستان اين اتفاق می افتد. آن پايانی که می بينيم راوی می آيد و می گويد انگار... گويی مهر پايانی است که ما در پايان يک رمان می بينيم، يعنی مرز مشترک روشن نيست . در اينجا تداخل پيدا می کند و داستان می شود از جنس رمان و رمان می شود از جنس داستان. روايت های منفرد، مايه ها و موتيف هايی که هستند با همديگر ارتباط متقابل دارند يعنی هيچ کدامشان بی ارتباط با آن يکی نيستند و چيزی که موجب وحدت اين مجموعه می شود چارچوب خاصی است که در اينجا، رويداد ها را به مدد بازياوری راوی، انگيزه روايت را برای ما فهم و جلوه می کند و شايد اگر بخواهيم درباره داستان يوسف چيزی بگوييم می توان روی همين موضوع انگشت گذاشت که انگيزه روايت اين موضوع بوسيله راوی چيست؟ آيا اتفاق خاصی افتاده که دارد دوباره اين را می گويد؟ گلشيری می گفت يک اتفاق فيزيکی خيلی خوب است برای اين که آدم يک تاريخچه ای را يادآوری کند؛ مثل شکستن چيزی ، کشف عکسی، پيدا شدن نامه ای يا چيزی که به راوی انگيزه بدهد. شايد هم لزومی نداشته باشد و ما به سادگی داستان مان را بگوييم ولی وقتی می آييم و خودمان عمده اش می کنيم بايد به آن جواب بدهيم. در اتفاقی که در زلزله بم افتاد - اگر يادتان باشد - پيرزن ۹۵ ساله ای را از زير خاک که درآورده اند خبرنگاران از او پرسيدند چند سالته مادر؟ گفت: ۵۰ سال. يعنی در جا سنش را به نصف کاهش داد. در واقع اين موضوع همان موضوع محروميت در زن ايرانی است که از هر فرصتی می خواهد برای عرضه استفاده کند و از دست ندهد. يک عمر مخفی بودن و دور از چشم بودن، هرگونه تلاشی برای بيرون آمدن از اين حالت به بی حيايی و هرچيز ديگری منجر می شد. اين موضوع را ما دقيقا در روان شناسی رعنا می بينيم و به همين دليل است که من می گويم رعنا يک داستان روستايی ايرانی است، فارغ از تعريف هايی که می شود. ما در رمان گزينش هايی که می کنيم عموما با داستان کوتاه فرق می کند. ما در داستان کوتاه چيزهايی را انتخاب می کنيم که بيشترين بار معنايی و اطلاع رسانی را داشته باشد. در واقع اين نوع گزينشی و اطلاع رسانی در نهايت داستان برمی گردد به قدرت خلاقه نويسنده. در واقع موجب فشرده شدن روايت می شود و اين چه چوری اتفاق می افتد؟ يک مرکز درون مايه ای ساده، عناصری را که در ساختار داستان به شکل متوازی يا متقاطع وجود دارند شکل می دهد و قوام می دهد و در خودش حل می کند. به همين دليل بررسی جزءبه جزء مثل طرح، شخصيت، زبان يا گويش نه چاره ساز است و نه فايده ای دارد که ما بگوييم زبان تاتی در اين داستان موجب می شود ما به داستان راه نيابيم يا ارتباط با آن مشکل می شود. ما بايد در کليت به آن نگاه بکنيم که به نوعی اين داستان ها به هم پيوسته اند. نه به خاطر اين که جغرافيای ثابتی دارند بلکه اين دلهره ، نگرانی و اظطراب ، آن وحشتی که در داستان ها موج می زند، اين ها را به هم پيوند می دهد. يعنی مرکز درون مايه ای ثابت در کمک به آن عناصر در ساختن داستان و کليت اثر تاثير دارد. موضوع ديگر طنزی است که ما از ابتدا تا پايان در اين داستان می بينيم. يک طنزی وجود دارد. طنزی نه لزوما به معنای مضحکه اما همزمان با خودش مضحکه را هم دارد. همانطور که آدم ها می آيند تا ديوانگی اين پيرزن را ببينند. شايد اينجا بشود به يوسف کمی خرده گرفت که اين طنز را در همان پيرزن نگه می داشت و به ديگران سرايت نمی داد. برانگيختن روايت های منفرد در داستان کوتاه، شکل کلاسيکی است که يوسف در رعنا انجام داده است و داستان چرخه ای می زند و در پايان دوباره به ابتدای داستان برمی گردد. تخيل پی در پی هم هست، آن چيزی که در جاهای مختلف می گويد روی درخت اين زن ها و بچه ها را می بيند، اين در واقع تخيلی پی در پی آوردن به منظور شناساندن وجه اصلی شخصيت اين پيرزن است يعنی نياز به داشتن تولد، نياز به داشتن فرزند. هجوم خشونت آميز رمز و راز به حيطه زندگی روزمره که تعريف پراپ است از قصه های پريان. يعنی قصه های پريان لزوما درباره پريان و جن و پری نيست، بلکه مکان هايی مدنظر هست که جن و پری در آن رفت و آمد می کنند و تاثير می گذارند و احتمال پيدا شدنشان هست، بنابراين من اين داستان را يک داستان روستايی جن و پری هم می دانم با روايتی کاملا ايرانی، آشنا و منطبق با ذهن ايرانی و در واقع نقطه اصلی و زوم کردن آن لزوما متوجه بخش آسيب پذير جامعه روستايی و زنان روستايی است و تبريک می گويم. اما می گويم همچنان با آن تاکيدی که يوسف روی تک تک اين گفتن ها کرده، انگيزه روايت را بيش از بيش قوی می کند و اين که چه دليلی باعث شده او اين روايت را انجام دهد.
محمدرضا گودرزی: با تشکر از آقای نجفی، من درباره اين داستان صحبت می کنم. يک مشکلی که من در صحبت در اينجا دارم اين هست که با دوستانی که ما با هم کارگاه داستان داريم سعی می کنيم مباحثی که مطرح می کنيم يک مقدار منسجم تر و مطابق با اصول خاصی باشد. به همين دليل در چنين نقدهايی دستمان بسته است. اولين نکته ای که من هميشه مطرح می کنم اين هست که برای نقد يک داستان بايد ژانرش مشخص بشود يعنی ما نمی توانيم بگوييم که در داستان نبايد گفت بايد نشان داد. در داستان های وهمی و طنز گونه اينگونه نيست در داستان های کافکايی اينگونه نيست. هر ژانری ويژگی های خودش را دارد و ما بايد با منطق خود داستان پيش برويم ولی برخلاف اين حرف در نقد امروز می خواهم از نظرگاه شروع کنم. به نظر من - تنها نظر من نيست و نظر بسياری از کسانی که در مباحث ادبی هستند- مهم ترين عنصر داستان امروزه نظرگاه است. يعنی وقتی نظرگاه درست انتخاب بشود و پيش برود ساير عناصر داستان به نحوی خودشان را نشان می دهند. پرسش اين است که چه کسی حرف می زند؟ در هر داستانی کسی حرف می زند حتی اگر سوم شخص باشد. راوی تلويحی ، روای مولف و اصطلاح جديدvoise صدايی که تفسير می کند. پس وقتی راوی مشخص بوشد نحوه ی ورود و برخورد ما با داستان هم مشخص می شود. با چه کسی دارد صحبت می کند يعنی مخاطب مشخصی دارد يا مخاطبين تلويحی دارد. نظرگاه داستان رعنا در ابتدا به نظر می رسد که سوم شخص محدود به ذهن رعناست يعنی ما تا ۴ صفحه داستان می آييم و راوی به نظر چنين چيزی است ولی در صفحه ۴ داستان از ۶ صفحه يعنی بعد از روايت دو سوم داستان ، راوی اول شخص خودش را نشان می دهد. صفحه بعد که صفحه آخر است مشخص می کند که مخاطب دارد؛ کس يا کسانی از اهالی روستا که به ماجرا واقف هستند و احتمالا پرسش هايی مطرح کرده اند راوی سعی در مجاب کردن آنها دارد. انگيزه روايت مجاب کردن عده ای است که راوی دارد با آنها صحبت می کند. پس راوی مشخص است . انگيزه روايتش چيست؟ گفتن چيزهايی تا چيزهايی را نگويد؛ کتمان کردن. در واقع....