من در اين سالهاخواب كمال و جمال كلمات شعرم را بارها ديده ام، من فكر ميكنم كه طور ديگري فكر ميكنم
چشمم كه به خشكي افتاد لابد از آب دريا پريده بودم بيرون، با كشتي آمده بوديم از «كنگان»، تا «جلالي» كه روستايي ساحلي بود/ هست در بوشهر. پدربزرگ مادري ام به بدرقهي ما آمده بود. صبح بود يا عصر؟ نميدانم! شايد هم غروب بوده باشد:
غروب با دل من ميوزد!
برادرانم با من بوده اند حتمن، و مادرم كه: اي بي وفا پسر! حالا كه زيرخروارها خاك آرميده است. پدرم؟ يادم نيست، بي پدرنبودم البته / نيستم! چند صباحي كه نميدانم چرا دركنار پدربزرگ و داييهاي دريايي ام گذرانديم و بعد دويديم و دويديم و به روستاي ديگر رسيديم كه «جفره» نام داشت. اين بار اگر چه كسي به استقبال ما نيامد اما خيلي زود به آرامشي – مثلن – رسيديم كه اسمش را با صداها اما و اگر ميتوان گذاشت استقلال!
پدر، برآمده از صحرا (تنگستان بوشهر)، همسايهي تفنگ و مادر، نمك پروردهي دريا (بوشهر) بود. مادر، همنشين ماسه و موج بود، نه اين كه نازپرورده اي پرده نشين باشد، بلكه افسرده دل بلند بالايي بود كه صدفهاو مرجانها را از دست «ساكنان دريا» - به آب پيوستگان ابدي – برمي گرفت و ساكنان دريا، برادران او، همسايگان او و ... بودند كه از پس توفانهاي نامنتظر، هيچ گاه به خانه هايشان برنمي گشتند. پس چه جاي تعجب كه خانهي من شاعر را بر آب بنا كرده اند و بي قراريهاي من نيز از موج و توفان به هم پيوسته اي است كه مدام نميدانم از كجا به سوي من پرتاب ميشود.
در «جفره» به مدرسه رفتم. مدرسه اي مختلط: دخترانه – پسرانه.
معلم آمد و درس غُمُم داد! به دختران هم كه شوخي و دليري نميآموخت. دورهي ابتدايي را نيمي در «جفره» و نيمي ديگر را در مدرسه اي و در روستايي ديگر كه به «جفره» نزديك بود، سپري – دربه دري كردم.
الهي از نظر افتادهي اهل نظر كردي!
باري، با دوچرخه برويم به دبيرستان «پهلوي» درچند كيلومتري مركز ثقل جهان كه همان «جفره» باشد.
و اما بشنويد اين حكايت را: كافي است فقط 10 – 11 سال از آن يك نفر ديگر به سن و سال كوچك تر باشي؟ او ميشود معلم و «تو»ي سي – چهل سال پيش، مينشيني پشت نيمكتهاي مدرسه اي در بوشهر. باريك و بلند! و آن يك نفر ديگر كسي جز منوچهر آتشي نيست!
- بخوان!
و من گل سفيدي را كه لابد آغشته به خون سر انگشتان عاشقي است برمي دارم و مينشانم در وسط انشايم: شقايقي كه پيش از اين اصلن شقايق نبوده! شقايق سفيد؟! صداي كف زدن بچههاكه ميشكند سكوت پيش از اين كلاس را، آتشي بيش از كمي هيجاني است كه ميگويد:
- بچه ها! تا پنج سال ديگر، علي حتمن شاعر... كه زنگ تفريح، نقطه چين ميكند دنبالهي كلام آتشي را. در همهمهي بچه ها، دغدغه اي محاصره ام ميكند:
- چه كنم حالا تا 5 سال ديگر؟ تا پنج بعدازظهر هم...؟ كه ناگهان محمدرضا نعمتي شاعر از راهروهاي تودرتوي مدسه پيدايش ميشود. نعمتي گرچه ظاهرن معلم من نيست اما با او انس و الفت عميق و اعلام نشده اي دارم. سراسميه او را در هوا گويا ميقاپم: تا پنج سال ديگر چه كنم آقا؟ نعمتي كه دغدغهي بي همهمهي مرا در مييابد، فورن پشت سر فرشته اي قايم ميشود:
آقاي آتشي شوخي كرده است با تو پسر! همين حالا هم از كارو شاعرتري!
سه سال تمام – دورهي اول دبيرستان – همسايهي سايه به سايهي آتشي و نعمتي هستم.
نعمتي اما با مراقبتهاي ويژهاي كه نسبت به شعر و شاعري من از خود نشان ميداد مرا از هر گونه آسيبي در امان نگه ميداشت: مبادا از دل و دماغ بيفتم و گوشهاي از تاريخ بيحضور همچو مني تا قيام قيامت از «تهيسرشار» باقي بماند! افسوس كه آن يار و غمخوار عزيز، زود از اين ديار سر كرد و دست پخت خيلي شورش را نديد و نچشيد!
دورهي دوم دبيرستان فرا رسيده بود كه – اشتباه اگر نكنم – از جنگيرها و فالگيرها و كوليها قدري فاصله گرفتم:
كوليها سرزده ميآيند و در همه جا سرميكشند
پنج گل ارغوان به جامهي او ميبخشند...
(منزلهاي دريا بينشان است، ص 87)
در اين زمان شاعر مورد علاقهي من كارو بود، «شكست سكوت» او براي من جنبهاي ملكوتي داشت. موهاي سرم را به تقليد از عكسهاي او مرتب و يا در واقع نامرتب ميكردم. بچهها مرا كارو و گاه براي پرهيز از تداخل اسمها، شارو صدا ميزدند.
و بدان اي عزيز كه در آن روزها ناگهان اسم شعريام را گذاشتم «ع.فرياد». با اين استدلال بيجنگ و جدال: وقتي شعر امروز از بركت اسمهايي همچون «م.آزاد»، «الف.بامداد» و... بهرهور است حيف نيست از نعمت حضور هنري «ع.فرياد» بينصيب بماند؟! در سالهاي آخر دورهي دوم دبيرستان بودم كه چندين و چند شعر با همين اسم و رسم بي و يا با مسمي در مجلات پايتخت به چاپ رساندم.
شيراز دانشگاه ادبيات 1339 – 1340
يك ضرب خواندهام و قبول شدهام در كنكور و بعدن نشستهام در صف اوليها. چرا كه نه؟ (پرانتز1: در يكي از جلسات ورودي كنكور، دختر خانمي اصفهاني و مطبوع با ايما و اشاره داشت كار دست من ميداد. فكر اشتباه نكنيد لطفن! چيزي نمانده بود كه خرمنم بر باد برود يعني مرا از جلسهي امتحان بيرون كنند؛ اين آخرين اخطار است پسر! ديگر خودداني! (اين اخطار از طرف يكي از استادان مراقب جلسه صادر شد) منظور اين كه من در ورود به دانشگاه نهتنها مشكلي نداشتم، بلكه با چشم خواهر – مادري، دست ديگران را هم ميگرفتم! و اينك مبارزه با كمرويي ! (ته ماندهي كمروييام را با خود آورده بودم به دانشگاه): پيشقدمي در سخنرانيها وكنفرانسها: بررسي شعر بابافغاني شيرازي؛ احمد كسروي دربارهي شعر و ادبيات چه ميگويد؟ به هر شيوه – حيله چرا؟ رهي بايد كرد! مسووليت شعر مجلهِي دانشكدهي ادبيات شيراز براي مدتي به من سپرده ميشود. در همين هنگام به اتفاق چند تن از دانشجويان جلساتي ادبي در دانشكدهي ادبيات برگزار ميكنيم تا استادان ضدشعر نيمايي را با مقولات ادبي روز آشنا كنيم، ميخ آهني اما در سنگ، نرفت كه نرفت!
نيما! فاصلهگيري تقريبن جدي من از شعرهاي احساساتي رايج در سالهاي آخر دانشجوييام آغاز شد. شبگرديهاي جواني، شعرهاي اخواني را طلب ميكرد، شور عاشقانه – سياسي ما با شعرهاي تغزلي – اجتماعي اخوان و شاملو تسكين مييابد. شعر نيما در اين ميان براي من قدري هولناك مينمود. اين هولناكي اسرارآميز را نميتوانستم ناديده بگيرم. در فرصتهاي از پيش انديشيده شده، بعضي از كتابهاي شعر نيما را با خودم به كتابخانهي دانشكدهي ادبيات ميبردم و گوش و هوشم را ميسپردم به آنها. در اين حاشيهي بعضي شعرهاي او چيزي مينوشتم: بالاخره بايد سر از كار و كردار اين شاعري كه ميگويند «كاري كرده كارستان» در بياورم.
خودشكستن همي هنر باشد!
حرف، حرف ميآورد، و هر كه بامش بيش، صحبت برف پيش ميآورد: «تا نباريده بيش از اين بروم بهيكي از حوزههاي نظام وظيفهي چهل سال پيش و خودم را معرفي كنم وگرنه گفتن اين كه در دورهي دانشجويي كتاب كرايهاي – شبي يك ريال – مطالعه ميكردهام و خرقه (كت و شلوارم) جايي گرو باده (پول توجيبي) بوده و خرت و پرتهاي ديگرم جايي، نه پايم را به فرش سفلي و نه سرم را به عرش اعلي ميكشاند!
شنيدم «بهمني» گردان ميسازن
براي سربازا زندان ميسازن
يكي از پادگانهاي تهران 1344 – 1343
با آتشي – در بوشهر – در ميان ميگذارم دغدغهي به سربازي رفتنم را. كدام دغدغه؟! آخر قرار است من يكي سر – بازي كنم، نه سربازي! آتشي ميگويد عاشق – شاعرهاي تركهاي لازم است قدري آبديده شوند!
از آب بهياد دريا ميافتم كه در چند متري قدمهاي من است و از فولاد بهياد كتاب «چگونه فولاد آبديده شد؟» و در خيال مجسم ميكنم آبِ ديدهي مادرم را كه از سنگ نالهخيزد روز وداع ما دو نفر! عجب حكايت سوزناكي است به اجباري رفتن اين پسرك بومي!
همهي سربازها در خواب خوش بودند
دو سه ماه از نه ماه دورهي آموزشي من در تهران گذشت. در همين ايام با شاعران همسن و سال خودم آشنا شدم، شاعراني با طيفهاي مختلف فكري: «ناب»ي، «غيرناب»ي و «ضدناب»ي!
جعفر كوشآبادي، بهرام اردبيلي، سيروس مشفقي، ايرج كياني و...
از طريق كوشآبادي با سياوش كسرايي آشنا شدم، روزهاي تعطيل به منزل كسرايي ميرفتيم. شعرهايمان را براي او ميخوانديم:
من ازآبشخور خوكان بدآواز ميآيم
- اگربه جاي خوكان بگذاري غوكان بهتر است!
- چرا؟
- براي اين كه تو از بوشهر ميآيي، بوشهر كه خوك ندارد، درست است؟
بالاخره بايد حرمت بزرگترها را به جا آورد: من از آبشخور غوكان بدآواز ميآيم. منظورمن اما اين بود كه ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه خوكها بر آن حكمراني ميكنند. اما زندهياد كسرايي كه از من و ماي آن زمان، سياسيتر بود فكر ميكرد كه من از منطقهاي(بوشهر) ميآيم كه صداي غوكهايش گوش فلك و مَلَك را كر كرده است.
به گمانم نخستين ديدار من با آقاي براهني درهمين زمان صورت گرفته باشد:
به دستور فرماندهي گروهان، ما سربازها در يك صف منظم ايستاده بوديم. سركار گروهبان مشغول حضور و غياب سربازها بود. اسم مرا كه بر زبان آورد، يكي از هم دورهايهاي من از صف پريد بيرون! با من كار داشت. گروهبان با تشر به او گفت: هي! پسر اينجا خونهي خاله كه نيست، برو توي صف! اين سرباز هنوز «توجيه نشده» از طرف آقاي براهني ماموريت نظامي! داشت كه پيامي به من بدهد / داد. خبر سر – بازي ! من قبلن در مجلهي فردوسي چاپ شده بود. در اولين فرصت به منزل آقاي براهني سر زدم: كه عشق آسان نمود اول...
لطفن دور «فيلم» را كميتندتر كنيد!
غلامحسين ذاكري كه تا چندي پيش صاحبامتياز ومديرمسوول مجلهي «آدينه» بود و در حال حاضر نيز از دوستان قديمي من محسوب ميشود يادگارهمان ايامي است كه در گلشن فغاني داشتم. شعرهايم را بدون استثنا براي او ميخواندم و «فيلم فارسي»ها را به ناچار همه را در كرمان با هم ميديديم چرا كه نمايش فيلمهاي در خور توجه گويا دركرمان آن زمان ضرورت و موضوعيتي نداشت!
خب! اين هم دفترچهي پايان خدمت سربازي:ديدار مادر، آن هم پس از پايان دورهي سربازي چه لذتي دارد! به بوشهر برميگردم، سراغ پدر را ميگيرم، سرانگشتي مريي يا نامريي – چه فرق ميكند – به گورساني اشاره ميكند كه ....
چو باز آمدم بوشهر آماده ديدم
1345 علي باباچاهي، دبير دبيرستانهاي بوشهر
آمادهي كاشتن دانه! همان كه كاشتند و خورديم... بلندپروازي به جا يا نابهجاي من باعث ميشود كه من تدريس درسهاي ادبيات دورهي دبيرستان را به عهده بگيرم. تاريخ ادبيات، دستور زبان فارسي،عروض و شاگردانم به تدريج جذب نوع رفتار متفاوت من شدند جالب اين كه با استادم محمدرضا نعمتي همكار از آب درآمديم!
گل ديگري را هم درسال 1346 به سر شعر معاصر ايران زدم: انتشار كتاب «در بيتكيهگاهي» كه بعضي از شعرهاي اين كتاب – طبق سند حرف ميزنم! – ورد زبان مردم شعرخوان قرار گرفت.
«جهان و روشنايي غمناك 1349» سر صحبت مردم شعرخوان را اين قدرها باز نكرد. خسرو گلسرخي، آتشي و ... در مورد اين كتاب نقدهايي نوشتند. اگر بخواهيم شرح احوال كتابهايم و بازتاب آنها را در مطبوعات بازگو كنم از ميزان تحمل شما سوء استفاده كردهام. به هر صورت من شاعري از سالهاي 50 – 40 هستم كه از نوع نگرش و نگارش شاعران هم نسل و نسل پيش ازخودم فاصله جدي گرفتهام كه به موقع به ضرورت اين فاصلهگيري خواهم پرداخت. حاليا مصلحت آن است كه بعضي از مطالب حاشيهاي را از قلم نيندازم. چرايش را لابد روند همين نوشتار تعيين ميكند. مثلن گفتن اين كه در مدت اقامتم دربوشهر 6 مجموعه شعر را البته درتهران به چاپ ميرسانم ازهمين منظر قابل تاويل است. در عين حال خالي از حكمت نيست كه فقط بخشي از ديدگاه يكي از شاعران نسل پيش از خودم را درمورد شعرهاي آن «زمان»يام نقل كنم و فصل نقد و نظر دربارهي اين بخش از شعرهايم را ببندم. منوچهر آتشي در سال 1356 در يكي از شمارههاي مجلهي «تماشا» مينويسد:
علي باباچاهي امروز به گمان – سوگند به شعر – ازسه چهار تن شاعر راستين ايران است. بيشترين تازگيهاي جهاني و باروري سرزميني و بومي در شعرهايش متموج و زمزمهگر است. اطلاق كمال بر آنها، هيچ ترديدي را به ذهن مهاجم نميكند.
تابستان سري ميزنم به تهران كه همهي شهرستانيها جمعاند و همه شال و كلاهكردهي ديدار شاملو. تربيت غلط خانوادگيام مرا از اين كار باز ميدارد. از اين رو قبل از انقلاب، به گمانم شاملو را از راه نزديك نديده باشم.
«در شهر پيشنهادهايي به من ميشود!» ميزگرد شاعران جوان جنوبي كه طاهباز طراح ومجري آن است، مصاحبهي علياصغر ضرابي با من به سفارش (دستور؟)عباس پهلوان براي مجلهي فردوسي، شركت در شب شعر «خوشه»، شركت در «ده شب كانون» كه در هر دو مكان (دومي متموج) به شعرخواني ميپردازم و مسائلي از اين دست؛ سر زدن به «كافه فيروز» و «كافه نادري»كه شاخ فيل شكستن نميخواهد. در همين ايام به چاپ مطالبي در مجلات ادبي ميپردازم كه نه مرا در كنار «متعهد» ها مينشاند و نه به «ناب»يها (منظورم موج ناب نيست) وصل ميكند: تجربهي تكروي لابد؟! بالاخره گرد وخاكي بايد به راه انداخت! وگرنه زير صدمن خاك، مدفون خواهي شد! اعتقاد امروز من اما غير از اين است. اگردر حال حاضر گرد و خاكي پشت سرم بلند ميشود، حكايت و حكمت ديگري دارد. دارد يا ندارد؟!
سال 1348 با «دختري زايل بختياري» بساط ازدواج به راه مياندازيم؛ اين بساط برخلاف مد روز آن و اينسالها هنوز برچيده نشده است. دخترم و پسرم تحصيلات دانشگاهي را به پايان بردهاند و دخترم مرا به درجهي پدربزرگي ارتقاء داده است! پدربزرگ به اين گرگي را نديده بوديم!
از صحبتهاي خانوادگي كه بگذريم – به رغم تكروي و ميل به انزواي مقدر غير مشهودم – نميتوان منكرسرعت جريان خون خود پس از ديدار با دوستان اهل شعر و ادب بود: وقتي فرضن اسماعيل شاهرودي را در «ريوبرا» ميبيني كه چسبيده به لالهي گوش نازنين كسي و شعرهايش را ميخواند يا وقتي كه با خسرو گلسرخي در خيابان نادري مواجه ميشوي كه از چاپ و انتشار «جهان و روشناييهاي غمنانك» تو خبر دارد و چه بخواهي چه نخواهي ديدار سيروس طاهباز و اشتياق نصرت رحماني به تو و سلام و عليك گرم جلال آل احمد با تو در كافه فيروز، خواب كلمات را در وجودت برمي انگيزاند.
كلمات، كلمات، كلمات... با اين كلمات در همين سالها چه عاشقيهايي كه نكرده ام، مصاحبه ها و نقدهايم را با همين كلمات نوشته ام و بي خبر نبوده ام كه چه توفانهايي پشت سر اين كلمات بيدار، خوابيده اند. من در اين سالها خواب كمال و جمال كلمات شعرم را بارها ديده ام و خواب ديده ام كه از «اندرون من خسته دل» كسي بيرون ميپرد كه به حرف ها، شعرها، نقد و نظرها و قضاوتهاي رايج در خصوص عشق و مرگ به گونه اي «متفاوت» نگاه خواهد كرد. آيا تاكيد اخير من بر طرح مبحث «شعر متفاوت»، «شعر در وضعيت ديگر» و ... امري تصادفي است؟
1362 – بازنشانده آموزش و پرورش. ساكن تهران
بي تو نميگيرتم قرار
حالا بگو كه فلاني سخت تهراني شده
تهران. آوارگي شغلي و ادامهي شيدايي فطري. اين مشغله! ويرايش كتابهاي مختلف در نشر «پاپيروس»، «پيشبرد»، «هيرمند» و ... تنظيم نمايشنامههاي راديويي براساس آثار نويسندگاني همچون چخوب و ... تحقيق در متون كهن فارسي (به قصد گزينش عناصر نمايش)، مدخل گزيني و تعريف نگاري در «مركز نشر دانشگاهي»، مسووليت صفحات شعر مجلهي «آدينه»، مسووليت صفحات شعر و نقد شعر مجلهي «نافه» براي مدتي كوتاه.
و چاپ شعر و نقد شعر و مصاحبههاي فراوان با بيش تر مجلات و روزنامه ها مختلف ادبي و غيرادبي. شرح دربه دري ها و جاذبهي غوغاسالاريهاي من! دراين سال، كمي از حد فزون است البته!
مختصر و نامفيد! تا در «آدينه» كله چرخ داده اي «نوآمدگان» از آب و گل درآمده اند و حاليا ميبيني كه دسته گلي به آب نداده بلكه دسته گلهايي به خلق خدا تحويل داده اي و خداي را سپاس كه تشخيص ات بي قياس از آب درنيامده. چند تني را نيز كه به طور ويژه در صفحات شعر آدينه به خلايق معرفي كرده اي كه در شعر امروز خوش ميدرخشند و چرا دولت مستعجل باشند؟ / نيستند! بر خود نبالم چرا – نبالم؟ هرگز! – كه برخي از همين نازنينان تا هنوز، در نشريات مختلف برمن سخت تاخته اند/ ميتازند و خط قرمز بطلان ميكشند و بر شعر و نوشتههاي من كه ما بهترمي نويسيم از تو، پس جاي بيش تري در اين كرهي خاكي بايد نصيب ما شود. حاشا كه ما بتوانيم تنگ كنيم جاي كساني را مخصوصن كه طعم نمك را از نمكدان ما چشيده باشند و كشيده باشند يك چندم رنجي را كه ما به پاي نگاريمي كشيم كه بيش تر «رنگ انار» دارد. چه بد كرداري اي چرخ!
گفتن اين كه چگونه سردرآوردم از مركز نشر دانشگاهي و سر كردم با چه كساني در «آدينه» و در نشر «پاپيروس» چك وچانه زدم با چه رعناياني، دوا نميكند دردي را و گفتن اين كه «سه شنبه ها»، ما يا «چهارشنبه»ي شعر آن ديگران چه فرقي داشت، نازل ميكند قدر دردي را كه مباهاتمي كنند به آن هر زن و مردي كه باكلمات سروسري دارند.
از علي باباچاهي منتشر شده:
شعر:
1) در بي تكيه گاهي 1346، پخش از زمان
2) جهان و روشناييهاي غمناك، 1349، پخش از زمان
3) از نسل آفتاب، 1353، مهرداد، رز
4) صداي شن، 1356، ابن سينا، تبريز
5) از خاكمان آفتاب برمي آيد، 1368، عصر جديد
6) آواي دريا مردان، 1368، عصر جديد
7) گزينه اشعار (چاپ اول) 1369، ويس
8) گزينه اشعار (چاپ دوم) 1372، درسا
9) منزلهاي دريا بي نشان است (با تاخير) 1376، تكاپو
10) نم نم بارانم، 1375، دارينوش
11) عقل عذابم ميدهد، 1379، همراه
12) قيافه ام كه خيلي مشكوك است، 1381، نويد شيراز، نشر راشين، تهران
13) رفته بودم به صيد نهنگ، انتشارات پاندا، 1383، مشهد
14) گزينه اشعار، نشر مرواريد، (زير چاپ)
نقد و بررسي:
1) گزارههاي منفرد (بررسي انتقادي شعر امروز ايران) جلد يك، 1376، نارنج
2) گزارههاي منفرد (مسائل شعر و بررسي شعر جديد و جوان امروز) جلد دو (دو كتاب)1380، سپنتا
3) سه دهه شاعران حرفهاي، 1381، ويستار
4) بيرون پريدن از صف (گفتگو، نقد و نظر، مقاله)، آفتاب كوير (كرمان)، (زير چاپ)
5) عاشقانه ترينها(گزينش و بررسي شعرهاي عاشقانه 1380-1300) نشر ثالت (زير چاپ)
6) شعر امروز، زن امروز(گزينش و بررسي شعر زنان)، نشر يوشيج (زير چاپ)
تحقيق:
2) شروه سرايي در جنوب ايران، 1369، اقبال لاهوري
3) گزينه اشعار منوچهر شيباني (گزينش و بررسي)، 1373، مرواريد
4) اين بانگ دلاويز (شعر و زندگي فريدون توللي(1380)، ثالث
5) گزينه اشعار منوچهر نيستاني، (گزينش و بررسي)، مرواريد (زير چاپ)
6) ... (زندگي و شعر اسماعيل شاهرودي)، (گزينش و بررسي)، نشر ثالث، (زير چاپ)
شعر كودك:
1) چه كسي در قفس را باز كرد؟ (چاپ اول) 1356، ابن سينا، تبريز
2) چه كسي در قفس را باز كرد؟ (چاپ دوم) 1380، فرداي روشن
3) سوغات بهار، 1356، ابن سينا، تبريز
دو شعر تازه:
پيچِ8
غرقي اگر بودي در وسط دريا/ دود از سرت بلندمي شد
به باد شرطهمي گفتي: بلند شو! ديرم شده / وَ كمي بعد
دستگيرتمي شد كه:
چه جّرِثقيل / چه عزرائيل
چه فرو بروي/ چه نروي
و دريا براي تو فقط يك كلمه بود
شرطي نميشدي از فرطِ هر چه كه بشنوي از كف و صدف دريا
شيههي اسب
يا كه وزوز زنبور را
يا شده اي يا كهمي شوي/ يا كه نه اصلا
پس بروم من
خون خروس را بچكانم به روي ساحلِ اي دل غافل
قارچ قرمز برويد از كف دستت
كلافه شوي
بپري از خواب كه:
اين تيله ماركج كجكي / خط خطكيمي كند خوابهاي مرا
نه! / به اضافهي آري
به! / به اضافهي خوب
گوشت/ وَ پوست/ وَ كمي استخوانِ با دلبري درآميخته
فروشي نيست!
هم فندكي كه خريده ام از زندانيان بند نميدانم چند
هم اين كوزهي كه دارد جانمي گيرد از تصويري كه
به تحرير من درآمده
بهانه گيري ام ازحلقهي دست چپ ست نيست كه خوراك ماهي ها شد
دريا براي – جايِ همين طورغرق شدن هاست
كشتيهاي كاغذي از زود/ كمي زودتر
پستانكته از دست من افتاده در تهِ قبري كه براي خودم كنده ام
مي شنوم جيغ و ويغ تو را از تهِ گهوارهاي كه به شكل تختخواب
از آب درآمده
نيستم آنقدرها عجول وگرنه كه بيرون نميپريدم از ته سلولِ انفراديِ با تو
اقرارمي كنم كه شير شتر ديوانه اي خورده ام از دست مادرم
كه پدرت صد سال پيش تو را بر پشت آن
در رودخانه اي آتش زد كه اسم مرا روي آن گذاشته بودند
پاهاي شتري ام را قرض به هيچ آمدي پا به فراري نميدهم
صندلي ام را چرا نگذارم نوك كوهي
بودي اگر/ غرقي اگر بودي
دود از سرت بلند نميشد/ در وسط دريا؟
مرداد ماه 1382
پيچِ 9
مخزني از / «من»ي از فولاد آتش گرفته
اول/ استخوانهاي مرا ريز ريز كرده
بعد / هلاك شدم از تشنگي!
مي چسبد آواز قمر ملوك / تا از آن سرِ چشمه بنوشم آب
فواره نميزند در اتاق من بطريهايي كه زيرشان را روشن كرده ام
با قالب يخي از دوزخ
التماس نكن! از تا بوتم پايم را بيرون نميگذارم تا از تشنگي
هلاك نشوم
چشمانم را بگذار كنارِ در بروم به تاريكيِ از نو عادت كنم از نو
بازي بازي قمار باز قهاري شدم
باختم از نو / يكي در ميان ستارههاي هفت آسمان را
ماه نميتابد از نو / با سگِ بي عوعو چه كنم؟
دو گرگ هار را مهار كرده ام كه بند كفشهاي مرا اگر كه نبندد هم
از برهوت بالا بروم/ التماس نكن!
با تشنگي از عصارهي علفي برمي گردم كه طعم د’مِ مارمي دهد
من قطعه قطعه شوم وَ اسم افق را بگذارند مرتع سرسبز؟
گهواره ام را تكان ميدهند و گورم را هم زمان نشانمي دهند
به زني كه هنوز دندان عقل در نياوره
و در زبالههايهايهاي به دنبال گوهريمي گردد
در صدفي كه: هلاك شدم از تشنگي
دريا را كه نميشود از تو تزريق كرد در رگهاي دست چپم.
خالي و پرمي شود اين ساحل از موجهاي ناطلبيده كه
سر به هوامي كند آدم پا به لب گور را
سفت و سخت ببنديد بند كفشهاي مرا
من نميخورم از گول طول و عرض اين همه وجد و همهمه را
وين همه را خطمي زنم ازفعلاتن بالامي روم از مفتعلن فع
وز برهوتي كه ربطي به ملكوت ندارد
عاق گوش خر خرگوشي هم نميشوم
با قولي كه مي دهم از روي همين صندلي برقي
وين سند سنگي را با چكش و ميخ / امضامي كنم
مرداد ماه 1382

ديدگاه
از شعر متفاوت تا شعر متفاوط
علي باباچاهي
فرض ما اين است كه درك مقوله يا وضعيت پست مدرن، امري اجتناب ناپذير است. فرض ديگر ما بر اين موضوع متكي است كه مقولهي مورد نظر در شرق و غرب با برخوردهاي سلبي و ثبوتي مواجه بوده و هست. به هرصورت برخي بر اين باورند كه پست مدرنسيم را بايد نقد مدرنيته، بحراني تكميل كنندهي پروژهي نيمه تمام مدرنيته، آخرين مرحله و پايان عمر مدرنيته، پايان عصر نو و ... به حساب آورد.
گاه نيز پست مدرنيته را مرحله اي فراتر از مدرنيته دانسته اند: «عصر ظهوركامپيوترها، عصر تكنولوژيهاي پيشرفته، عصر اطلاعات، عصر رسانه ها»! خلاصه اين كه پست مدرنيته را به سختي بيانگر عصر يا دوره اي جديد دانسته اند كه به دنبال مدرن آمده». از اين رو توالي تاريخي و زماني را امر چندان تعيين كننده اي در تعريف و تشخيص پست مدرنيته به حساب نميآورند.
تعريفهاي مكرر و نامكرر ديگر نيز از مقولهي پست مدرن پيش روي ماست:
● پست مدرنيسم با انكار تاريخ و نفي غايت منديهاي اجتماعي – سياسي، خود را رودرروي مدرنيسم قرارمي دهد.
● فضاي پست مدرن داراي واقعيت تاريخي است و نبايد آن را تا حد يك ايدئولوژي صرف يا خيال پردازي فرهنگي تقليل داد.
● پست مدرنيسم واكنشي است در برابر مدرنيسم كه داراي جهانبيني كلي و يكسونگري است: تكنوكرات، فنسالار، عقگرا
● پستمدرنيسم با نفي عقلانيت عصر روشنگري، اساسيترين جنبههاي مدرنيسم را هدف حملهي خود قرار ميدهد.
● «همه چيز ميگذرد!» اين است شعار پست مدرنيسم: قانونمندي قابل اعتنايي وجود دارد.
● پست مدرنيسم با شرايط فرهنگي گستردهاي كه دارد مبشر دوراني تازه در امور بشري است.
● پست مدرنيسم زير عناويني همچون يك سبك يا يك جنبش قابل درك است.
● پست مدرنيسم بازگشت به ارزشهاي تاريخي و بازخواني آن را پيشنهاد ميكند البته بدين معنا كه وقتي مدرنيته در كار يكسانسازي انسانهاست و به جهانهاي فكري – ارزشي ديگر بياعتناست و استعمار مدرن هم كاري ندارد جز اين كه فرهنگهاي مختلف را تحقير ميكند.
● پست مدرنيسم در برگيرندهي جنبشهاي مدرنيستي پايان قرن گذشته است، بنابراين بخشي از مدرنيسم محسوب ميشود.
● پست مدرنيسم رجعتي به اصول ماقبل مدرن است.
● پست مدرنيسم به مرگ اومانيسم نظر دارد، از اين رو نفي مدرنيسم محسوب ميشود.
● پست مدرنيسم يك سبك نيست، يك مقولهي فرهنگي مسلط است.
● پست مدرنيسم بهيك مقطع زماني يا مكاني خاص محدود نميشود، آن را بايد نوعي رويكرد يا نوعي برداشت دانست.
بر مبناي ديدگاههاي ياد شده – مشت نمونهي خروار – هم بسياري چيزها دستگيرمان ميشود و هم اين كه تعريف قاطعي از مقولهِي پست مدرنيسم و پست مدرنيته عايدمان نميشود. در اين ميان گويا صاحبنظران نيز حيرانند! وقتي از «فوكو» ميپرسند: «پست مدرنيسم يعني چه»؟ ميگويد: «در پاسخ دادن به اين سوال مشكل دارم زيرا هنوز نميدانيم مفهوم مدرنيسم چيست؟! جايگاه و حد و حدود و مرزهاي آغاز و پايان مدرنيسم كجاست؟ بنابراين نميتوانيم به تعريفي از مفهوم پسامدرنيسم، برسيم.»
(مدرنيته و پست مدرنيته، «حسينعلي نوذري»، ص 207)
اما «تري ايگلتون» در تعريف پست مدرنيسم، وقت را غنيمت ميشمارد و ميگويد: «جرياني هزلگونه، شوخ، استهزاگرا و حتا روانپريشانه است... موضوع آن در قبال لغت فرهنگي نوعي تقليد سبكي مهوع و بيادبانه است و بيژرفايي يا بيمحتوايي ساختگي و تصنعي آنهرگونه وقار و عظمت متافيزيكي را تضعيف و نابود ميكند.
(مدرنيته و مدرنيسم، «حسينعلي نوذري»، ص 232)
بعضي از صاحبنظران ايراني نيز معتقدند كه پسامدرن گونهاي نقد فرهنگ است به گستردهترين معنايي كه تاكنون از نقد شناختهايم.
خب! با اين حساب بايد چه كرد؟ / نعش اين شهيد عزيز/ روي دست ما مانده است!
فعلا بشماريم - جمعبندي كنيم به اختصار البته – مولفههاي وضعيتي را كه پست مدرن ناميده شده است: ترديد به كلان روايتها، بياعتقادي به اصول ثابت و قواعد از پيش تعيين شده، نفي مطلق باوري، نفي كليتي اورگانيك (در مسايل مربوط به جامعه هنر)، توجه به كثرتگرايي، نسبيتگرايي، نسبيتباوري، خردستيزي، عدم يقين و تقين، شك و ترديد نسبت به گفتمانهاي جهاني – فرهنگي – سياسي و ... توجه به جهاني متكثر، رويكرد به طنز و تناقض و شوخطبيعي، پرهيز از قهرمانستايي، توجه به «واقعيت گرايي چند بعدي»، نفي روايت خطي و نظم سلسله مراتبي، رويكرد به زبان نه همچون عاملي براي تبيين امور واقعيتها، پذيرش ديدگاههاي مختلف و نفي اقتدار يك ديدگاهيگانه، به بازي راه دادن فرهنگ عامهي معاصر، انكار راهحل نهايي براي رهايي بشريت، ناباوري نسبت به پاسخهاي قطعي، اجتناب از نظريهي يا «اين» يا «آن»!، رويكرد به نظريهي هم اين، هم آن! توجه به نقش بتشكانهي طنز، گرايش به ويژگيهاي مثبتي كه در گذشته (در سنتها) وجود دارد، رويكرد به اختلاط و تركيب گفتمانهاي گوناگون، رمززدايي و شالودهشكني (هر چند خود بعضا غير از اين عمل ميكنند)، متنباوري، بازيهاي زباني، احياء نگرشهاي كهنه و منسوخ و ... بر مبناي مطالبي كه طرح شد اين پرسش پيش ميآيد كه وقتي «فوكو» و امثال او نتوانستهاند از عهدهي تعريف پستمدرنيسم برآيند ما در اين ميان چه كارهايم؟ و متعاقب آن با اين پرسش نيز مواجه ميشويم: ما كه هنوز مدرنيسم و مدرنيته را تجربه نكردهايم، چگونه ميتوانيم وارد مرحلهي پست مدرن بشويم؟ طرح پرسشهاي مورد اشاره وقتي ظاهرا ضروريتر به نظر ميرسد كه بر اين موضوع نيز واقف باشيم كه مدرنيته در غرب داراي قدمتي چهارصد ساله است و مدرنيسم از سابقهاي صد ساله برخوردار است. بدين ترتيب «علي» ميماند و حوضش. ما ميمانيم و افتاد مشكلهايمان!
من قول نميدهم كه از عهدهي حل اين معضلات پست مدرنيستي! برآيم. اما سكوت را هم جايز نميدانم پس با اجازه!
مقولات فلسفي از جمله بحث پست مدرنيسم موضوعي است كه به جامعه روشنفكري مربوط ميشود و ربطي به عموم مردم ندارد، از اين رو روشنفكران جامعه را نميتوان از درك و فهم اين گونه مباحث بر حذر داشت به عكس روشنفكران حتما بايد با پيشروترين بحثهاي ادبي – فلسفي آشنا باشند، ما نميتوانيم روشنفكر را منع كنيم كه چون جامعهي ما در دورهي مدرن نيست، نبايد براي تو مباحث مدرنيته مطرح باشد. ما به عنوان روشنفكر، دانشجو يا معلم همان طور كه تا برترين تكنولوژي را وارد نكنيم، مسالهي تكنولوژي ما حل نميشود، تا با پيشروترين مباحث آشنا نباشيم، نميتوانيم مسائلمان را حل كنيم.
(«عبدالكريم رشيديان»، كتاب ماه شمارهي 64، ص 85)
از طرفي راديكاليسم اجتماعي – سياسي جهان مدرن، لزوما پا به پاي مدرنيسم هنري قدم برنميدارد. «ماركس» نيز معتقد است كه رابطهي توسعهي توليد مادي با هنر ناموزون است. بدين معنا كه دورههاي معيني از بالاترين توسعهي هنري وجود دارند كه هيچ پيوند مستقيمي با توسعهي عمومي جامعه، پايههاي مادي و ساخت و استخوانبندي آن ندارند. «ماركس» در اين مورد به مقايسهي هنر يوناني با هنر مدرن ميپردازد. معني ديگر نكات ياد شده اين است كه «تكنولوژي در زندگي اجتماعي و در توليد فرهنگي، آخرين عامل تعيينكننده محسوب نميشود.»
تكرار كردهاند / تكرار ميكنم: ما كه تجربهي مدرنيته را از سر نگذارندهايم به چه حقي از پست مدرنيسم حرف ميزنيم؟ ضرورت طرح و بسط چنين مباحثي را يكي از صاحبنظران خودمان به طور خودماني اينگونه توضيح ميدهد:
(اين كه ميگويند) ما كه هنوز مدرنيسم را نفهميدهايم نبايد وارد بحث پست مدرن شويم... حرف درستي نيست گويي كه پرداختن به بحثهاي فلسفي، مرحلهاي است... اين برداشت از گفتمان فلسفي، بسيار مكانيكي است... فهم درست مدرن و مدرنيته بدون شناخت پست مدرنيسم و چالش پست مدرن ممكن نيست. متفكران پست مدرن پارهاي پرسشهاي اساسي دربارهي انديشهي مدرن و روشنگري طرح كردهاند كه ديگر نميتوانآنها را ناديده گرفت. گفته ميشود پست مدرنيسم مسالهي ما نيست، به گمان من گونهاي ابهام در واژهي «ما» وجود دارد. اگر منظور ما روشنفكران است در آن صورت پست مدرنيست همان اندازه مسالهي آنهاست كه مدرنيسم بود. اما اگر منظور از «ما» تودهي مردم است بحث نظري و انتزاعي حتا در مورد فلسفهي مدرن نيز مسالهي آنها نيست.
(«شاهرخ حقيقي»، كتاب ماه، شماره 61، ص 9)
در هر صورت با استناد به اين كه در جامعهي فرضا پيشامدرن نبايد از وضعيت فراگير پست مدرن حرفي به ميان آورد و يا به دليل عدم ارايهي تعريفي دقيق از پست مدرنيسم از سوي صاحبنظران و يا با اشاره و كنايه به تناقض در آراء و عقايد فلاسفهي متاخر خالي كرد. علاوه بر اين برخي از نويسندگان پستمدرن، برخاسته از جاهايي هستند كه برخي صاحبنظران غربي آنها را تحت عنوان فرهنگ عقبماندهيا شفاهي توصيف ميكنند، براي نمونه «رشدي» اهل هند و «ماركز» از امريكاي جنوبي.
(نگاه كنيد: پست مدرنيته و پست مدرنيسم، ص 236)
زندهياد «محمد مختاري» در خصوص موقعيت پستمدرن و نوع مواجهه با آن در جامعهاي كه تجربهاي كافي از مدرنيسم و مدرنيته ندارد، گرهي اين معضل را اين گونه ميگشايد: طرح موقعيت پستمدرن الزاما بدون معنا نيست كه جامعهي ما بايد درصدد پيگيري موفقيت مدرن و تجربهي گام به گام مدرنيته، درست به همان صورتي باشد كه در اروپاي پس از رنسانس تجربه شده است. چنين برداشتي مغالطه است. هم تجربه و درك و سنجش دروني و ملي ما و هم نقد و تبادل ارتباطات گستردهي جهاني، مبين راههاي متفاوت است. بحث در اين است كه وقتي در موقعيت كمبهره از مدرنيتهي خويش به مطلقيتهاي نوع ديروز و معرفت و رفتارسنتي فراخوانده ميشويم، چگونه بايد گليم خويش را از دل امواج ارتباطات جهاني توسعه، تكنولوژي، دانش و ... به در برد.
(تمرين مدار، ص 32)
من شخصا مايلم پستمدرنيته و پست مدرنيسم را يك وضعيت فرهنگي بدانم، وضعيتي كه گرچه به زمان و مكان چندان اهميتي قايل نيست اما به هر حال در چنبرهي نوعي تاريخيت (زمانمندي، نه توالي تاريخي) گرفتار است. تاريخيتي غير آرمانگرا، فاقد مدينهي فاضله، وضعيتي غيرپايدار همراه با حقايقي متكثر، نسبيتگرا، خردگريز، غيرنخبه را، ساختارشكن و در نهايت چالش برانگيز! و چه چالشي پستمدرنيسم، مطلقيتهاي نوع ديروز و امروز را مورد حمله قرار ميدهد. برخي محورهاي ديدگاه برخي از پست مدرنيستها را نوعي تذكر تفكربرانگيز ميدانم. دستاورد اين تفكر براي فرهنگ و شعر و هنر ما نقض جزميتهايي است كه بعضا مورد تاييد و تقديس قرار گرفتهاند. حقايق ابدي؛ حقايقي همچون آزادي، عدالت و شعارهايي كه در دورههاي مختلف و نظامهاي مختلف حاكم بر جامعه با تاويل و حكومتهاي خودكامه نيز قابل دفاعاند. در جوامع خودكامه، تاويل دلخواه، در نقش «دانش»ي پديدار ميشود كه متكي به قدرتي رسمي است: قدرتي رسميت يافته! نسبيتباوري و عدم قطعيت مطرح شده از جانب پست مدرنيستها درست رودرروي اين گونه تاويلها، دانشها و قدرتها قرار ميگيرد: حقايق غيرقطعي و نسبياند! ناپايدارند و بعضا فريبكار! بدين گونه وجه چالشي تفكر پست مدرن خود را از راه مولفههايي همچون نسبيتباوري و عدم قطعيت نشان ميدهد: چالش با مطلقيتها و جزميتها!
جهان، كليتي يكدست و يكپارچه نيست: حقايق نيز! تا اينجا مخلص و چه چالشي تفكر پست مدرنيستها هستيم! اما اگر قرار باشد دامنهي مولفههايي همچون عدم قطعيت و تكثر حقايق و البته نسبيتباوري تا جايي كشانده شود كه قاتل و مقتول، هميشه و در همه حال بهيك اندازه محق جلوه كنند، از ارادت و اخلاص ما نسبت به حضرات پست مدرنيست به شدت كاسته ميشود. اين نوع نهايت به نوعي جزميت بدل ميشود. با مثالي كه از جايي نقل ميكنم موضوع قابل لمستر خواهد شد؛ «استانلي فيش» نويسنده و شارح پست مدرن امريكايي نسبت به پستمدرن ميگويد: بدين دليل كه جهان معاصر فاقد ارزشهاي عام و جهانگستر است بنابراين دليلي منطقي براي نفي عملكرد بنيادگرايان گروه القاعدهيا توجيه نظام سياسي – اقتصادي جامعهي امريكا وجود ندارد. در عين حال امريكا حق دارد در دفاع از ارزشهاي اجتماعي – سياسي خود با تمام قوا و نيروي نظامياش، گروه القاعده را به هر شكلي از پاي درآورد. «استانلي فيش» پست مدرن اذعان ميكند كه از چشمانداز طالبان و القاعده، حمله به ساختمان مركز تجارت در نيويورك و كشتن هزاران نفر غيرنظامي موجه است... كشتار امريكاييها به وسيلهي اعضاي القاعده همان قدر مشروعيت كه كشتن اعضاي القاعده و طرفداران حكومت طالبان به دست سربازان امريكايي. (نگاه كنيد: كتاب ماه، شماره 61، ص 9)
همين جاست كه ضرورت برخوردي انتقادي با تفكرات و موضعگيريهاي سياسي – اجتماعي و ... پست مدرنيستي احساس ميشود با اين حساب هر گاه نگرش و يا نگارش پستمدرنيستي، جزميتها و مطلقيتها را نقض كند با اشتياق به آن لبخند ميزنيم، در غير اين صورت هيچگونه شبه استدلال و خواب و خرافهي پست مدرنيستي حتا از زبان «ليوتار» كه كلان روايتها را نفي ميكند و جناب «استانلي فيش» كه تحليلي مغشوش از واقعهي 11 سپتامبر ارايه ميكند، نميتواند به ما سنگدلي آموزد كه چشم بر قربانيان اين گونه حوادث فرو بنديم، آن هم لابد براساس نگرشي كه مبتني بر محوريت «هم اين» و «هم آن» است! نه! نخواستيم، مرحمت فرموده ما را به مداين فاضلهاي برگردانيد كه در صحراي فرضا برهوت پيشامدرن بنا شدهاند!
تا اين جا به رغم مدعياني كه منع «ايسم» كنند تكليف من كم و بيش البته با اين «پست» خاص روشن است! نخست صف بكشند اين دل بركان موطلايي: نفي كلان روايتها، پلوراليسم، عدم قطعيتها و ... سپس ماييم و اين نگاه انتقادي كه ديگر بلاي جان ما نخواهد بود.
«شعر در وضعيت ديگر» كه ميتواند عنواني كلي براي شعر غيرنيمايي، فرانيمايي، پسانيمايي و .... باشد، به طور مشروط، بر موقعيت يا وضعيت پستمدرن چشم نميبندد و از منظري انتقادي، مطلقيتها و جزميتهاي شعر مدرن را گوشزد و در نهايت نقض ميكند. نقض مسلمات شعر مدرن كاري فردي يا دلخواهي نيست. شك معرفت شناختي نسبت به به شعر مدرن و نقض مسلمات آن فرايند اين اعتقاد است كه هر انسان، جهاني است متكثر، حقايق ازلي نيستند و با سادهترين بيان خوبيها در يك سو و در سويي ديگر، بديها روي هم انباشته شدهاند و در نهايت اين موضوع را هم نميتوان به رونويسي از گزارههاي تئوريك (كالاهاي غربي) تقليل و خود را از شر مباحث جدي و جديد نجات داد و به استهزاي اين و آن پرداخت و به خواب خوش اندر شد!
1 – شعر مدرن نياز به صورتبندي جديد دارد، تصادفا وجوه چالشي شعر فرا(پسا) مدرن سبب دوبارهسازي شعر مدرن خواهد شد. شعر مدرن با بازسازي و تجديدنظر و با نقض پارهاي فرمولبنديهاي خود به شعري تبديل ميشود كه من آن را شعر در وضعيت ديگر (شعر پسانيمايي) ناميدهام كه غالبا پست مدرن ناميده ميشود. وجوه چالشي شعر مورد اشارهي من، شعر مدرن را احتمالا از اين توهم نجات ميدهد كه نميتواند (و نبايد) از اقتداري همزماني برخوردار باشد. اين نكته اما به معناي ناماندگاري بخشي از شعر مدرن نخواهد بود. شعر مدرن با عصبيتي كه در برابر وجه چالشي شعر پسامدرن نشان ميدهد، شالوده باوري خود را آشكار ميسازد: تاكيد بر تك مركزيتي، گرايش به قطعيتگرايي، وحدت اورگانيك، تكآوايي، تصويرمحوري و ... مثلا بيان گزينگونهي شعر «رويايي» گرچه به درستي بر برهنگي امور واقع، پيراهن انتزاع ميپوشد اما در نهايت، شعر را در ساختاري تكمركزي زنداني ميكند، بدين معنا كه اتحاد عناصر، انفصال و گسستگي يا گسستهنمايي تخيل را در بند ميكشد. در اين گونه موارد فخامت كلامت يا نخبهگرايي نگارشي، معطوف به قدرتي است كه مولف به آن مباهات ميكند.
2- شعر مدرن در كار ارزشزدايي از خرافهها و سنتها بوده و هست! و همچنين در پي تثبيت ارزشهايي است كه تا حد يك ايدئولوژي غالبا چپ يا آرمانگرايي غيرسياسي بركشيده شود:
زنده باد اين! مرده باد آن! «اين» و «آن» مورد اشارهي من در اين جا غالبا فاقد گرايشهاي ايدئولوژيكي است، بلكه بيشتر درصدد آن است كه براي نوعي شيوهي (اقتدار) تاليف (تكوين) راه را هموار سازد:
فقط «اين»گونه (تصوير محور، انداموار و ...) بنويسيم، نه «آنگونه!
شعر پسامدرن در سنتها و همچنين در خرافهها با مهرورزي و مداراي بيشتري نگاه ميكند، باورهاي خرافي و اصولا فرهنگ عوام را با قاطعيت نفي و انكار ميكند، هيچ خرت و پرتي را دور نميريزد، در اين ميان شايد با درخشش شياي مواجه شود كه اقتدار نوشتار مولفي مدرن، آن را كنار گذاشته باشد.
شعر مدرن، به ثبات مفاهيمي متيقن ميانديشيد و شعر پسامدرن به ثباتي نسبي. ثبات متيقن بيشتر متوجه آينده است: كشور خويش را كنيم آباد! (در پرانتز: به جاي كشور هر كلمهاي كه خواستيد بگذاريد!)
ثبات نسبي مورد نظر من، حركتي بين فضايي (در چند فضا) مورد نظر دارد: حال واكنون و آينده! اما كدام آينده؟! شعر در وضعيت ديگر، رنگپريدگي ارزشهاي ظاهرا پايدار را نشان ميدهد؛ وقتي ارزشهاي ثابت، فاقد اعتبار ميشوند، و در معناهاي محوري كه نويد آيندهاي روشن به بشريت ميداد / ميدهد؟ به ديدهي شك و ترديد نگاه كرده شود/ ميشود، پوچگرايي و هيچ انگاري به تدريج پديدار ميگردد، چرا كه معاني نجاتبخش يا مردهاند يا رو به احتضارند؛ از اين رو شعر پسامدرن از طريق به تاخير انداختن معنا و گرايش به بازيهاي زباني، شوخطبعي و طنز و پارادوكس به ارايهي اين پوچي – و «هيچ»ي ميپردازد:
- تشديد لذتگرايي از طريق شگردهاي زباني.
- «زبان» بارگي كه زنبارگي را تداعي ميكند.
- متلاشي كردن كانونهاي معاني مقرر و رسميت يافته و ...
3- در شعر مدرن، واقعيت (و تجربه) از حالتي فيگوراتيو به جنبهاي رمزآلود رو مينهد، رمزآلودگي شعر مدرن اما در نهايت مبتني بر مولفههاي محوري آن است: قطعيت، نخبهنگاري و ...
در شعر پسامدرن، مولفهها سيال و قابل انعطافاند. اين سياليت، ميان قطعيت و عدم قطعيت، حقيقت و نسبيتباوري و مسايلي از اين دست در نوسان است، رمزآلودگي در اين ميان مدام رنگ عوض ميكند.
4- شعر در وضعيت ديگر مدعي است كه شعري غير تكآوا و در نتيجه شعري چند آوايي است. به گمان من حضور افراد (كاراكترها) و يا حضور چند پرنده در نقشي نمادين و در نتيجه ايجاد مكالمه ميان آحاد و افراد شعر به معناي چندآوايي بودن يك اثر شعري نيست. از منظر من تناقض در گفتار، تناقض در انديشه و احساس و در نهايت چند جهاني بودن انسان در متن، ميتواند مولد چندآوايي بودن شعر باشد. اين نكته بدان معناست كه تداعيها و احساس و عواطف ميتوانند از حركت غيرموازي، غيرخطي و در نتيجه چندگانه (چندصدايي) برخوردار باشند. به گفتهي «برشت»: «هيچكس نميتواند در دو لحظهي متفاوت، شخص واحد باشد.» اين نوع تلقي از شعر چندآوايي، مويد «چندجهاني بودن انسان»نيز هست. از همين منظر، آراء و عقايد ديگران مورد اعتناد قرار ميگيرد و از خودمحوري (تكآوايي) سلب قدرت ميگردد. فرزانگي اگر قدري به ديوانگي (شكل ديگر معرفت) اجازهي حضور بدهد، تكآوايي كنار ميرود مخصوصا كه: «انسان ديوانه، خرد متعارف را نفي ميكند.»
5 – واقعيت امر اين است كه شعر مدرن معاصر در جايي ترمز كرده است. اين توفق آزاردهنده است. گاوآهن را كه نبايد از نوع اختراع كنيم. لحن خطايي اينگونه شعرها، متصل به ابداع يا اظهار نوعي از بيان است كه تاريخ مصرف آن گذشته است: - آه اي ميوههاي ازل!
اين گونه (نمونه) شعرها با كدام صورت بياني تازه، از فرديت يا شان هنري برخوردارند؟ اگر به تعبير «فوكو»:«هر عصر در مقايسه با دورانهاي ديگر داراي هويت و گوهري متفاوت است» در اين جا با كدام «تفاوت» و نه «تفاوط» روبهروييم؟ نوع اين گونه نگارشها، معطوف به بازنماييهاي از نوع كلاسيك است. در بخشي از شعر مدرن- مثلا در شعر رويايي – با نوعي فرديت معرفتشناختي قابل تاويل مواجهايم، در عين حال اين فرديت، روبهمطابقت دارد: تصوير محوري، تكمركزيتي، نخبهنگاري و ... با اين توضيح كه اين نوع شعرها به سبب ناسازگاري با نسبيت باوري و عدم نخبهگرايي، خودمحور و خودباور به نظر ميرسند منظور من البته اين نيست كه فضاي اين گونه شعرها مسطح و محدود است، اما حلقوي بودن فضاهاي آن، اقتدار خود را در حوزهي اشرافيت نگارشي به نمايش ميگذارد. بدين معنا كه خبري از فرهنگ عامه، كلمات و اصطلاحات كوچه و بازار، طنز و نقيضه و گروتسك نيست. بنبينش اين شعرها اقتداگرا و مولفباور است. «فروغ» البته در اين خصوص، هنجارشكنيهاي چشمگيري از خود نشان داده است،اما معنامحوري و انسجام فورموله شدهي شعر او – جز در «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» و يكي دو شعر ديگر – همچون احكامي ثابت و همه زماني خود را معرفي ميكنند. همين جاست كه ميگويم وجه چالشي گزارههاي تئوريك ميتواند پيشنهاددهنده به نظر رسيد.
6- گرايشهاي اسكيزوفرنيك و جنوننگاري = مجنوننمايي (تصنعي يا غيرتصنعي) در شعر پسامدرن، به شدت مورد انتقاد خردگرايان = شاعران مدرن است. در وهلهي نخست انتقاد آنان قابل قبول به نظر ميرسد، زيرا در جامعهاي كه به درك علمي از مسايل نياز مبرم دارد، از خردستيزي حرف زدن، قدري مضحك مينمايد. از طرفي جنوننگاري (مجنوننمايي) در شعر پسامدرن، به گمان من بيش از آن كه متكي به سنت يا سابقهي عرفان در شعر كلاسيك فارسي باشد، معطوف به تذكر و يا تاكيد برخي از فلاسفهي متاخر به ويژه «فوكو» است.
خب! حالا با اين موضوع يا معضل چه بايد كرد؟
به گمان من توجيه يا تعليل بروز گرايش به اين نوع جنوننگاري به منزلهي بياطلاعي از فضاي فرهنگي جامعهاي نيست كه به خردمحوري نيازمند است، بلكه وقتي عنصر جنون در شعر شاعران پسامدرن را در واقع آنتيتز برخوردهاي بوروكراتيك، ديد و بازديدهاي حسابگرانه و سلام و عليكهاي كاسبكارانه و خودمحوري، سواداندوزي و عصا قورتدادگي و تعديل مهرورزي بدانيم، انتقاد خردورزان مورد اشاره، چندان موجه نخواهد بود. در اين صورت شاعران حق دارند قدري ديوانهنمايي و ديوانهنگاري كنند. بعيد به نظر ميرسد اين جنوننگاري، مانعي جدي بر سر راه پيشرفتهاي تكنولوژيكي ايجاد كند! به ويژه كه طرح مبحث عقل در اين موارد، معادل تفكري كاسبكارانه و رفتاري حسابگرانه قرار ميگيرد. اين پريشاننگاري، گاه خود را در تضاد با وحدت اورگانيك شعر مدرن قرار ميدهد.
7- در زبانيترين شعرهاي مدرن ما، زشتيها – كلمات ناهنجار و كج و كوله و غيرلوكس – غايباند! متن يا مولف، «شمر» هم ظالم تر عمل ميكند! در عوض تشريفات و تزيينات لفظي يا تصويري ابهتي زباني قلمداد ميشود. شعر «رويايي» از اين منظر آرمانگراست، اما نه لزوما در معناي مطلق كردن معاني، يا تاكيد بر معاني همه شمول (كلان روايتها) كه بيان ايضاحي و نه تصويري آن به زعم برخي از شاعران مدرن يا مدرننما تضمينكنندهي رهايي بشريت است.
8- در نظام مستقر شعر مدرن، اصول و قواعد بازي، مقدم بر معرفت است. در شعر پسامدرن، معرفت فردي بر اصول ارجحيت دارد. در مثل اصل وحدت اورگانيك را در شعر مدرن نميتوان ناديده گرفت، هم از اين رو شعري همچون «ايمان بياوريم...» فروغ از سوي بسياري از شاعران و منتقدان به دليل گسستهنمايي، شعري غيرمنسجم و در نتيجه غيرقابل دفاع قلمداد شده است.
9- اگر نسبيتباوري و كثرتگرايي با مفاهيم و عناصر شعري، كاري كند كه حقيقت، در همه حال غيرقابل دفاع به نظر برسد، بازيهاي زباني در سطح پس و پيش كردن تصنعي الفاظ تقليل خواهد يافت. نسبيتباوري را از آن جهت باور ميكنيم كه حقايق يكه را بر حقايقي متكثر ارتقاء دهد. ترس از به تاخير انداختن معنا در شعر از آن جا آغاز ميگردد كه حقايق نسبي نيز به سطل زباله سرازير شود.
10- به درستي ميگويند هر شاعري بايد صداي طبيعي خود را در شعرش دنبال كند. «بورخس» نيز بر اين نكته تاكيد ميورزد. نكتهاي را اما در اين ميان بايد در نظر گرفت كه طبيعي بودن صدا با چه معياري قابل اندازهگيري است؟ آيا اين صداي طبيعي لزوما رضايت خاطر همهي خوانندگان و مخاطبي را بر مبناي پشتوانهي فرهنگياش صداي شاعري را طبيعي و صداي شاعري ديگر را غيرطبيعي قلمداد ميكند؟ به هر صورت بخشي از خوانندگان از شعر، معنايي خاص طلب ميكنند. اين گونه خوانندگان در نهايت، دلالتهاي معنايي آثار شعري را به مسير تاويل و تفسيري سوق ميدهند كه معطوف به اقتدار نقد غالب و رايج است. اگر از اين بخش از خوانندگان حرفهاي پرسيده شود كه آيا شعر بايد متضمن معنايي باشد كه به سهولت و يا با كمي زحمت درك و دريافت شود پاسخ از پيش معلوم است: آري، بايد! حالا اگر به اين افراد محترم بگوييم كه: «معني آن چيزي است كه به شعر اضافه شود و زيبايي شعر را پيش از آن كه حتا به معني آن فكر كنيم، احساس ميكنيم» اگر چشمت را درنياورند، شانس آوردهايد، البته اگر ندانند جملات در گيومه از «بورخس» است نه از «دريدا» و «ليوتار» پس باز هم از «بورخس» بشنويم: مجبور نيستيم خودمان را به يك معني ملزم كنيم، به هيچ يك از معنيها. «بورخس» با اشاره به شعري از «شكسپير» ميگويد: «هستند شعرهايي كه زيبا هستند و فاقد معني» و در مورد چيزي كه ميتوان آن را لذت تكنيكي ناميد، مينويسد: «لذت در كلمات است و بدون ترديد در زير و بم كلمات، در آهنگ كلمات». «بورخس» ميافزايد: «اين شعرها فاقد معني هستند، به طرز زيبايي، به شكل دلنشيني فاقد معنا هستند». (در همهي موارد نگاه كنيد: اين هنر شعر، ترجمهي «ميمنت ميرصادقي»، «هما متينرزم» انتشارات نيلوفر، 1380، ص 79). مطالبي كه «بورخس» مطرح ميكند يادآور ستيز و تعارض «دريدا» با كلام محوري است. شعر پسامدرن، معناي مسلط را پس ميزند، از اين رو دلالتهاي ضمني را بر دلالتهاي محض ترجيح ميدهد و با محدود كردن دلالتها در تعارض است. بيشتر فلاسفهي متاخر، منش دلالتگونهاي براي شعر قايل نيستند و معناي شعر را چيزي غير از شعر نميدانند.
11 – شعر مدرن يا به اقتدار وزن متكي است همچون شعر روياي، يا به بيوزني و برهنگي زنندهاي روي ميآورد كه شعر بسياري از شاعران مدرن با اين ويژگي درآميخته است. شعر پسامدرن در اين زمينه نيز تكثرگراست و با «چشم مركب» به وزن مينگرد. وزن افاعيلي + وزن زباني + بيوزني و ... مطلق كردن و ثبوتگرايي، ممنوع! هم اين / هم آن! برهنگي + پوشش و سرانجام كوشش جهت بسط متني كه ميخواهد متكثر، چندآوايي، نسبيت باور و ... باشد. شعر پسامدرن همانگونه كه در حوزهي معنا از غايتگرايي فاصله ميگيرد، در اين مورد نيز تكآوايي و آرماني كردن وزن را مد نظر قرار نميدهد؛ افزون بر اين از وزن هجايي اشعار عاميانه در ايجاد اوزان پيوندي استقبال ميكند: رويكردي آشكار به فرهنگ اوزان، به گونهاي كه در ديگر موارد نيز شعر پسامدرن به تركيب فرهنگها و به همنشيني گفتمانها علاقه نشان ميدهد.