صفحه‌ی اول | تماس | RSS



گفتگو با امين فقيري ، خالق دهكده پرملال: ما از مردم مي نوشتيم

اشاره : از انتشار مجموعه داستان «دهكده پرملال » 36 سال مي گذرد و امين فقيري همچنان پرتوان مي نويسد. كمتر خواننده ادبيات داستاني را مي توان پيدا كرد كه با دهكده پرملال آشنا نباشد وبارها و بارها داستانهاي اين مجموعه را نخوانده باشد و همين خواننده بعيد است كه نداند امين فقيري متولد 1323 در شيراز، هنوز در شيراز زندگي مي كند و دوران بازنشستگي را با مطبوعات محلي و نوشتن داستان مي گذراند. پس از آن كه دهكده پرملال كه بازآفريني واقعيتي از مشاهدات خود فقيري به عنوان معلم روستاست ، موردتوجه منتقدان و ادب دوستان قرار گرفت ، اين آثار نيز از سوي او منتشر شد:كوچه باغهاي اضطراب (1348)، كوفيان (1350)، غمهاي كوچك (1352)، مويه هاي منتشر (َ1368) و... اين نويسنده نام آشنا مجموعه داستان «انگار هيچ وقت نبوده » را توسط نشر نيكا و در 148 صفحه در سال 1382 روانه بازار كتاب كرد. خواندن گفتگو با امين فقيري نويسنده خالي از لطف نيست.

آقاي فقيري شما متعلق به نسلي هستيد كه در زمان خود نوگرا بوديد و با گرايش هاي سياسي خودداستان مي نوشتيد، با نوگرايي در داستان امروز ايران چقدر ارتباط برقرار مي كنيد. مثلا همين جريان هاي پست مدرنيستي ...

من به شكل افراطي به اين جريان اعتقادي ندارم ، ولي داستان هايي را كه خطي نوشته نشده باشد و چند صدايي باشد و تنها داناي كل داستان را پيش نبرد، مي پسندم . هر چند خودم به شكل كلاسيك شروع كردم . آن زمان البته ما به دليل اجتماعي نويسي مجبور بوديم گونه اي بنويسيم كه شكل مبارزه با حكومت را داشت . ما اجتماعي نويس بوديم و ما را اين طور مي شناختند، ولي اين دليل نمي شود كه از هر جريان نويي خوشم نيايد. من ذاتا آدمي هستم كه هميشه دلم مي خواهد شاگردي بكنم .

به نظر امين فقيري چه داستاني اصلا داستان خوب به حساب مي آيد ؟

به هر حال من بعد از خواندن كتابها و ترجمه هاي مختلف به اين نتيجه رسيده ام كه داستان خوب بايد شرايطي داشته باشد.

و به نظر شما اين شرايط را مي توان در داستان هاي جوانان ديد ؟

بله . من با خواندن داستان هاي جوانها خيلي اميدوار شده ام و به نظر من اگر از اين نويسنده هاي جوان تعريف بكنيم ، چيز اضافه اي گير ما نمي آيد كه حالا بيايند و ستاره اي روي شانه ما بگذارند.

در زمان شما ادبيات روسيه يا به قول معروف رئاليسم سوسياليستي بر ادبيات ايران سايه انداخته بود، زماني ادبيات امريكاي لاتين و حالا جريان هاي پست مدرنيستي . اين جريان ها چقدر كمك كرده اند تا نويسنده هاي ما با بن مايه هاي بومي خودشان بنويسند.

اين سوال يك تاثير مثبت و دو تاثير منفي دارد. تاثير مثبتش در تكنيكي بوده است كه براي نويسنده ها آورده است . تاثير منفي اش همه در تقليد آن است . به هر حال ما هر چقدر هم استاد باشيم نمي توانيم مثل فلان نويسنده امريكاي لاتيني بنويسيم ، مساله بزرگي و كوچكي نيست ، نويسنده امريكاي لاتيني از فضايي مي نويسد كه در آن زندگي كرده ، آن را تجربه كرده است و خب معلوم است من نويسنده ايراني تجربه او را ندارم .

يعني منظورتان اين است كه با آن تكنيك ها فضاي ملموس و ايراني و تجربه كرده خودمان را بنويسيم ؟

بله . آخرين داستاني كه من نوشتم ، اين طور نوشته شد كه يكي براي من تعريف كرد كه مادربزرگي داشتم كه فكر مي كرد گنج زير زمين حركت مي كند و بايد همان موقع پا را چنان محكم روي زمين بزنيم تا خمره (گنج ) همانجا بايستد. خب من ديدم كه اين فكر خيلي قشنگ است و فوري اين را نوشتم . اينجور چيزها در ادبيات و باورهاي شفاهي ما زياد است ، اما بايد نويسنده آنها را شكاربكند. يعني اگر من اين را نشنيده بودم ، هيچ وقت هم نمي نوشتيمش . ما سر گذشت ماركز را هم كه مي خوانيم ، مي بينيم بيشتر داستان هايي را كه نوشته برگرفته از باورهايي است كه از مادربزرگ يا پدربزرگش شنيده است . حالا او نويسنده خوبي است و توانسته اينها را خوب بازسازي كند. سرزمين ما هم پر از اين عجايب قشنگ است ، ولي ذهن تنبل نمي تواند اينها را كشف كند. يك بخش اين مساله به ذهن تنبل برمي گردد، اما زماني كه هر نويسنده راوي اول شخص مي شود، فكر مي كند داناي كل است و همه چيز دان ; به همين دليل هم نويسنده ها كمتر ميان مردم مي روند. مرحوم شاملو مي گفت نويسنده بايد خيلي تجربه داشته باشد و خيلي سفر برود. داستان من (دهكده پرملال ) اول در خوشه چاپ مي شد. در ستون پاسخ به داستان هاي رسيده خيلي تاكيد داشت كه نويسنده بايد با مردم زيادي روبه رو شود. اين روزها جوانان خيلي زياد درونگرا شده اند و توي خودشان هستند و مردم را داخل آدم حساب نمي كنند. خودشان را تافته جدابافته مي دانند و داخل مردم نمي روند. در صورتي كه ما اين طور نبوديم. خود من وقتي در ده بودم تا درسم تمام مي شد و مي ديدم كه مردم در قلعه و توي آفتاب نشسته اند، مي رفتم پهلويشان مي نشستم و ناخودآگاه توي كارهايم مي آمدند. به حرف زدن پيرمردها و پيرزن ها دقت مي كردم و بعد حرفهايشان را بازآفريني مي كردم كه واقعيت صرف هم نباشند و به شكل هنري عرضه مي شد. اين روزها نويسنده ها خيلي خودمحور شده اند. جوانان دنبال شهرت زودرس هستند و مي خواهند خيلي زود مشهور شوند. قبل از انقلاب ادبيات مال دانشجوها، معلمها و دانش آموزان و طبقه محروم بود، ولي حالا نگاه كه مي كنيم مي بينيم فلان آقا يا فلان خانم با ماشين آخر سيستمش مي آيد و كتاب مي خرد; حال آن كه دانشجوها، معلمها و دانش آموزها دور و بر كتاب پيدايشان نمي شود. ادبيات شكل بدي به هم زده است . مي آيند با پول خودشان كتابهايي در تيراژ هزارتايي چاپ مي كنند. خب معلوم است به هر ناشري هم پول بدهند كتابشان چاپ مي شود.

دوره شما اين طور نبود ؟

دوره ما يك حالت كنكوري داشت . من حس مي كردم بايد پله پله برويم بالا و اصلا به خودمان اجازه نمي داديم فكر كنيم مثل صادق چوبك يا ابراهيم گلستان هستيم . فكر مي كرديم اينها غولهايي هستند كه ما هيچ وقت دستمان به اينها نخواهد رسيد. مدام كوشش مي كرديم و بيشترمي خوانديم .

الان را چطور مي بينيد ؟

الان فلان جوان تا كتابي چاپ مي كند ديگر كسي را قبول ندارد. متاسفانه يكسري جمله هم حفظ مي كنند از دريدا و فوكو و توي سر فلان آدم پيشكسوت مي زنند. اظهار معلومات مي كنند و اين جوان وقتي تنها مي شود خودش بهترين قضاوت كننده است و مي فهمد كه هيچي نيست و در نتيجه رو به اضمحلال مي رود. يك كتاب چاپ مي كند و بعد نابود مي شود و چون آرزوهايش هم بر باد مي رود سراغ اعتياد و چيزهاي ديگر مي رود و هزار بلا سرش مي آيد.

يعني به نظر شما نويسنده هاي جديد به هيچ اصولي پايبند نيستند؟

بله . دقيقا.

جواب سوالم را نگرفتم كه در دوره شما رئاليسم سوسياليستي حاكم بود و حالا خب يك جريان ديگر. اينها چقدر شبيه هم هستند؟

ما مي دانيم كه بعد از سال 32 يك دوره نااميدي در ميان روشنفكران به وجود آمد. روشنفكران كمي كنار كشيدند و در نتيجه ادبياتي به وجود آمد به اسم ادبيات عشقي و آبكي كه توسط پاورقي نويس هايي مثل حسينقلي مستعان و جواد فاضل در مجله ها نوشته مي شد.پسر مدرسه ها و دختر مدرسه ها يواش يواش جذب اين ادبيات شدند. اين ادبيات ، ادبيات خنثي بود، ولي از سال 40 به بعد يك مقدار مبارزات سياسي قوت گرفت و جوانها دنبال ادبياتي راه افتادند كه برايشان روشنگر باشد. مشكل اصلي جامعه ما در آن دوره مبارزه با رژيم ستم بود وچون امريكا بر دولت ايران مسلط بود، خود به خود نويسنده ها مي رفتند رو به سوي شوروي وكتابهايي كه از اتحاد جماهير مي آمد طرفدار بيشتري داشت . با اين كه خود من هيچ وقت جزوهيچ حزب و دار و دسته اي نشدم ، ولي اين كتابها را خيلي دوست داشتم . چون روستا هم بودم ونكبت ها و خرافات و فقر را مي ديدم . بالطبع همه چيز را از ديد سياسي نگاه مي كردم .دهكده پرملال نتيجه اين دوره بود. آن وقتها شاه مي گفت ما به تمدن بزرگ دست پيدا كرده ايم . دهكده پرملال كه چاپ شد سي هزار تا سي هزار تا زيراكس مي شد و همه جا حتي در اروپا بين دانشجوها پخش مي شد. من كه مقاله سياسي ننوشته بودم . من از فقر نوشته بودم ، از اين نوشته بودم كه چون دكتر نبوده فلان بچه مريض بين راه روستا تا شهر از ديفتري خفه شده است . من به ادبيات اجتماعي مومن بودم . بعد از اين دوره يك عده آمدند و تمام نويسنده هاي اجتماعي نويس را به سوسياليستي نويسي متهم كردند. آمدند و ادبيات خودشان را كه از مركز ايران سرچشمه مي گرفت عمده كردند و گفتند اجتماعي نويس ها نوكر شوروي هستند و تمام دستورهاي سوسياليست هاي اجتماعي را دادند اجرا مي كنند در حالي كه اين طور نبود. ما از مردم حرف مي زديم . در ميان اين گروه گلشيري را داريم كه بهترين داستان هاي سياسي را نوشته است .

مثل «مردي با كراوات سرخ »؟

بله و من در تعجبم كه آقاي گلشيري كاملا سياسي بود ولي دور و بري هايش حرفهايي مي زدند كه همان هنر براي هنر بود. احمد محمود، محمود دولت آبادي و من هم به قول شيرازي ها اين هنر براي هنر توي كتمان نمي رفت .

و به عبارتي همان هنر براي هنر امروزه حاكم شده است .

بله . اين روزها بعضي از نويسنده هاي جوانتر را كه مي بينم ، افتخار مي كنند و مسائل سياسي را مثل و با مي دانند. اگر ببينند كه فلان نويسنده به يك مساله سياسي پرداخته ، جوري بهش نگاه مي كنند كه انگار بزرگترين جرم را مرتكب شده است ; در حالي كه در خارج اين طور نيست . ما وارگاس يوسا را داريم يا فوئنتس كه اينها اصلا سياسي نويس هستند. من اصلا به اين مرزبندي ها اعتقادي ندارم. به نظر من وقتي يك موضوع خوب پيدا شد، نويسنده بايد آن را بنويسد. البته معتقدم كه آگاهانه به طرف سياست نرود يا هنر را براي هنر بگذارد خود نوشته بعدا توسط خواننده ها نتيجه گيري شود.

نسخه پی دی اف این گفتگو که در روزنامه جام جم منتشر شده است:

http://www.ghabil.com/files/faghiri-taghizade.pdf



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است