صفحه‌ی اول | تماس | RSS



داستانی منتشر نشده از ناهيد طباطبايي

ناهيد طباطبايي متولد 1337 تهران. فارغ‌التحصيل رشته ادبيات دراماتيك و نمايشنامه نويسي از مجتمع دانشگاهي هنر.
کتاب ها:
1- بانو و جواني خويش/ مجموعه داستان/ ناشرچاپ اول مولف/71 / چاپ دوم/ نشر ديد/ 71
2- حضور آبي مينا/ مجموعه داستان/ناشر چاپ اول نشر چشمه /71/ ناشر چاپ دوم نشر ديد/78
3- جامه دران/ مجموعه داستان/ نشر چشمه/78
4- چهل سالگي/ رُمان/ ناشر چاپ اول چشمه/79 / ناشر چاپ دوم چشمه / چاپ اول 78 / چاپ دوم 82
5- خنكاي سپيده دم سفر/ رُمان/ نشر خجسته/ 80
6- آبي و صورتي/ رُمان/ ناشر چاپ علم/ 83
در دست انتشار: مجموعه داستان برف ونرگس/ نشر قطره

داستان آدم نشدن آقاي «صاد»

ناهيد طباطبايي


آقاي «صاد» دوباره رفته بود توي لاك خودش. همه اين حالت او را مي‌شناختند. هر چند وقت يك بار يك دفعه از همه رو مي‌پوشاند. مي‌نشست توي اتاقش و در را به روي خودش مي‌بست و به زور جواب سلام و عليك بقيه را مي‌داد. اين جور وقت‌ها همكارهايش فكر مي‌كردند كه او هيچ وقت آدم نمي‌شود. اما او فكر مي‌كرد هيچوقت كارمند نمي‌شود. به محض اين كه دوره گوشه‌گيري آقاي «صاد» شروع مي‌شد، احمد آقاي آبدارچي مي فهميد. چون اين جور وقت‌ها آقاي «صاد» چايي‌اش را تلخ مي‌خورد، برخلاف هميشه كه استكانش را تا كمر پر از قند مي‌كرد و هم مي زد. آن وقت احمد آقا توي اتاق‌ها مي گشت و همان طور كه استكان‌ها را پخش مي‌كرد مي‌گفت: «آقاي «صاد» از بي‌وقتيش كرده» و به دنبال گفتن اين جمله لب‌هاي باريك و سياهش، زير سبيل سفيد و زردش به لبخند گل و گشادي باز مي‌شد. آقاي «صاد» كارمند يا آدم مي‌شد، چون از اداره متنفر بود. از همان روز اول كه پايش را توي آن ساختمان تاريك و دوده گرفته گذاشته بود، دلش لرزيده بود. حيف نبود آدم باغ و صحرا را ول كند و برود توي يك اتاق فسقلي پشت ميز بنشيند و از پنجره اتاقش، پنجره‌هاي يك اداره ديگر را ببيند. اين نفرت ته دل اقاي “صاد» نشسته بود و تا كسي عواطف و احساسات او را هم مي‌زد، مثل ذرات لجن توي آب، به صورت معلق در مي‌آمد و تا ذهن آقاي «صاد» بالا مي‌رفت و روزگارش را تيره و تار مي‌كرد. آن وقت باز به اين نتيجه مي‌رسيد كه بي‌خود باغ و آسمانش را فروخته و به تهران آمده، كه نشستن پيش گوسفندها توي صحرا، كلي باصفاتر از همنشيني با اين جماعت رياكار و بدجنس است و آن وقت با گلدان‌هاي توي اتاقش ور مي‌رفت و هي ساقه‌هاي آن‌ها را به ديوار مي‌كشيد و با چسب مي‌چسباند و ديوارهاي اتاقش را نقش و نگار مي‌انداخت. دو سه ماه اولي كه استخدام شده بود، اتاقش را پر كرده بود از پيچ تلگرافي و حسن يوسف، بعد كم‌كم گياه‌هاي جديدي را كشف كرد و اتاقش تبديل شد به يك گلخانه. تا اين كه دوازده سال پيش، مدير عامل وقت شركت آمده بود به اتاقش و گفته بود: «شما روزها كار مي‌كنيد يا به گلدان‌ها مي‌رسيد؟» و گفته بود گلدان‌ها را به گلخانه ببرند و تنها چهار گلدان برايش باقي گذاشته بودند. معلوم نبود اگر آقاي مدير عامل نوار آواز قناري او را مي‌شنيد چه مي گفت. آقاي «صاد» آن نوار را به هيچ كس نشان نداده بود. فقط گهگاه كه خيلي دلش تنگ مي‌شد، ضبط صورتش را توي كشو روشن مي‌كرد و دو سه دور به صداي قناري‌اش گوش مي‌داد. البته اين تنها رازي بود كه توانسته بود از بقيه مخفي كند وگرنه همه مي دانستند كه او تنهاست و با دو تا قناري توي دو تا اتاق اجاره‌اي زندگي مي‌كند و عاشق شعر است و حتي مي‌دانستند كه هميشه خواب مي‌بيند توي دانشگاه دارد درباره نظامي سخنراني ميكند. توي اداره هر وقت بيكار مي‌شد، كتاب ليلي و مجنون را از توي كشو در مي‌آورد و هميشه بعداز خواندن خط پنجم از خودش مي‌پرسيد: «آخر من اينجا چكار مي‌كنم؟» و بعد از خواندن يك صفحه تصميم مي‌گرفت اداره را ول كند و به ده زادگاهش برگردد و بعد از صفحه دوم به اين نتيجه مي‌رسيد كه اصلا اشتباهي به دنيا آمده و براي همين هم هر تصميمي بگيرد اشتباه خواهد بود. بعد كتاب را مي‌بست و توي كشو مي‌گذاشت.
به خاطر همين عشق به شعر هم بود كه اغلب به قول احمدآقا دچار «بي‌وقتي» مي‌شد، مثل اين دفعه كه دوباره رفه بود توي لاك خودش. البته اين دفعه يك كمي فرق مي‌كرد. براي همين هم همكارها فكر مي‌كردند شايد دوره گوشه‌گيري او بيشتر طول بكشد و حتي دو سه نفري معتقد بودند كه اين دفعه ديگر او اصلا آدم نخواهد شد.
شش ماه پيش وقتي آقاي مدير عامل دو تا جوان دانشجو را استخدام كرد، گل از گل آقاي «صاد» شكفت. مطمئن بود كه آن ها جوان‌هاي خوبي هستند. اصلا مگر مي‌شود يك نفر دانشجو باشد و خوب نباشد. براي همين هم، همان روز اول رفت به قسمت بايگاني و به دو جوان تازه‌وارد خوش‌آمد گفت. خوش آمدگويي كارمندي پنجاه ساله به دو جوان تازه از راه رسيده نيش خيلي‌ها را باز كرد. حتي دو سه نفري هشدار دادند كه ماجراي تازه‌اي در شرف جريان است. اما آقاي «صاد» مطمئن بود كه بالاخره دو تا آدم حساي كه مي شود با آن‌ها حرف زد، پيدا كرده.
دو سه روز اول به گرفتن اطلاعات گذشت. غافل از اين كه تا سوالي مي‌كند، همه اهل اداره مي‌فهمند كه او از كي، چي پرسيده و دلشان را براي يك ماجراي تازه صابون مي‌زنند. نه اين كه همكارها آقاي «صاد» را دوست نداشته باشند، برعكس تك‌تكشان فقط به او اطمينان داشتند و هر وقت مي‌خواستند درد دل كنند پيش او مي‌رفتند؛ و نه اين كه آدم‌هاي بدذاتي باشند، اصلا، فقط حوصله‌شان سر رفته بود. از آخرين ماجراي اداره دو سالي مي‌گذشت و اين خيلي طولاني بود. آقاي «صاد» هم اين را مي‌دانست. تك‌تكشان را دوست داشت. فقط نمي‌فهميد چرا وقتي همه با هم دست به يكي مي‌كنند، مي‌شوند يك اژدهاي ده‌سر، ترسناك و بي‌رحم. آقاي «صاد» اين را هم مثل بقيه اسرار اداره نمي‌فهميد. هفته اول تمام شده بود كه آقاي «صاد» به جاي اين كه پرونده‌ها را به نامه‌رسان بدهد تا به بايگاني ببرد، خودش برد. دلش مي‌خواست كمي پيش آن‌ها بنشيند و گپ بزند. بخصوص كه فهميده بود يكي از آن‌ها دانشجوي ادبيات فارسي است. به زيرزمين كه رسيد ديد دو تا جوان نشسته اند و دارند چاي و نان روغني مي‌خورند. سلام كرد. يكي از آن‌ها جلوي پايش بلند شد، اما آن ديگري همان طور نشسته بود و با خنده موذيانه‌اي، دندان‌هاي نوك تيزش را به او نشان مي‌داد. آقاي «صاد» نشست و بدون تعارف تكه‌اي از نان روغني كند و گفت: «خوب اميدارم كه اينجا بهتان خوش بگذرد، كارها كه زياد نيستند؟» دانشجوي مؤدب كه تك زباني حرف مي‌زد گفت: «اي بدك نيست، داريم بايگاني را مرتب مي‌كنيم و سيستم مي‌دهيم، خيلي نامرتب است، همين الان نشستيم يك كمي چاي بخوريم و دوباره شروع كنيم. بايد بگوييم برايمان دستكش بخرند، پرونده‌ها پر از گرد و خاك هستند» آقاي «صاد» پرسيد: «پس كي به دانشكده مي‌رويد؟» دانشجوي ديگر پوزخندي زد و گفت: «هر وقت كه موقعش باشد» آقاي “صاد» كمي جا خورد ولي به رويش نياورد. بلند شد و خداحافظي كرد و توي پله‌ها خودش را قانع كرد كه جوان‌هاي امروزي با جوان‌هاي قديم فرق دارند. كتاب آداب معاشرت ديل كارنگي به نظرشان مسخره مي‌آيد اما خيلي خيلي باهوش‌تر از قديمي‌ها هستند. دم در اتاقش كه رسيد تقريبا قانع شده بود كه هر دوي آن‌ها جوان‌هاي بسيار با شخصيتي هستند.
سه روز بعد، آقاي «صاد» داشت از طبقه اول به طبقه دوم مي رفت كه توي پله‌ها يكي از دانشجوها را ديد، هماني را كه هي پوزخند مي زد و از او خواهش كرد هر وقت كه توانستند سري به او بزنند و گفت كه از ديدن آن‌ها خوشحال مي‌شود و جوان باز هم پوزخند زنان قول داد كه به او سربزند. آقاي «صاد» به اتاقش كه رفت، نشست و فكر كرد جوان‌هاي امروزي به همه چيز با ديد طنز نگاه مي كنند و اين به خاطر روح حساس آن‌هاست.
هنوز سه چهار ساعت از دعوت كردن او نگذشته بود كه دوتايي آمدند توي اتاق او كه چاي بخورند. آقاي “صاد» فهميد كه جوان مؤدب دانشجوي زبان انگليسي است و آن يكي دانشجوي اديات فارسي و توي دلش كمي هم دلخور شد، دوست داشت اولي ادبيات فارسي بخواند. احمد آقا گفته بود كه جوان اولي خواهرزاده زن‌دايي آقاي مدير عامل است و آن يكي دوست اوست، آما آقاي «صاد» باور نمي‌كرد. چون معمولا هر كس كه تازه استخدام مي‌شد تا مدتي همه مي گفتند فاميل مديرعامل است.
آن روز آقاي «صاد» فكر كرد دانشجوي ادبيات از تنها چيزي كه سر در نمي‌آورد شعر است، اما دانشجوي انگليسي بسيار علاقه‌مند به نظر مي‌رسيد، بخصوص كه شعراي انگليسي زبان را خيلي خوب مي‌شناخت و با همان چايي اول شش هفت تا اسم به آقاي «صاد» ياد داد و قول داد اگر شعر قشنگي خواند، ترجمه‌اش كند و براي او بياورد.
دو روز بعد، يك ترجمه ماشين شده تميز از يك شعر روي ميزش بود. بالاي كاغذ نوشته شده بود:
«ترجمه شعر برگ خندان از كرتيس.»
آقاي «صاد» غرق شادي شد. اين اولين باري بود كه مي‌توانست شعر خارجي بخواند. شعر را دو سه بار خواند تا چيزكي از آن فهميد. بار پنجم ديگر همه آن را فهميده بود به جز يك خط كه مي‌گفت:
«برگ خندان گوش مرا رقصان كرد»
پيش خودش گفت:
«اين خارجي‌ها هم يك جوري شعر مي‌گويندها»
و تصميم گرفت اشكالش را از جوان بپرسد. پله‌ها را پايين رفت و از پيچ راهرو شنيد كه آن‌ها غش غش مي‌خندند. به شادي آن‌ها غبطه خورد و توي دلش گفت:
«جواني كجايي كه يادت بخير»
با رسيدن او هر دو ساكت شدند. آقاي «صاد» كنارشان نشست و گفت:
«محشر بود، فوق‌العاده بود، در عمرم شعري به اين لطافت نخوانده بودم، چقدر با احساس، فقط....»
جوان مؤدب گفت:
«مي‌دانيد، كرتيس از شاعران قرن هجدهم انگليس است، همان موقعي كه زن‌ها كلاه‌هاي بوقي شكل سرشان مي‌گذاشتند و دايم با ناز و افاده حرف مي‌زدند، براي همين هم كرتيس اين قدر لطيف شعر مي‌گويد».
آقاي «صاد» از معلومات پسر انگشت به دهان مانده بود كه يكدفعه دانشجوي اديات زد زير خنده. آقاي «صاد» از او پرسيد:
«به چه مي خنديد؟»
و او گفت:
«هيچي ياد يكي از نمايشنامه‌هاي آن دوران افتادم، حالا بعدا اگر شد ماجرايش را برايتان تعريف مي كنم.»
آقاي «صاد» خواهش كرد كه همان موقع بگويد، اما جوان‌ها گفتند كه كلاس دارند و بايد بروند. آقاي «صاد» دوباره از جوان تشكل كرد و فكر كرد كه خودش يك جوري با آن يك خط شعر كنار مي‌آيد.
دو روز بعد كه آقاي «صاد» با دو سه تا پرونده پايين رفت، ديد دانشجوي محجوب نيست، اما آن يكي نشسته و دارد چاي مي‌خورد و سيگار مي‌كشد و چيز مي‌نويسد. آقاي «صاد» پرونده را روي ميز گذاشت و گفت:
«ببخشيد كه سوال مي‌كنم‌ها، چيزي مي‌نويسيد؟»
دانشجو گفت:
«بله، شعر مي‌گويم»
آقاي «صاد» احساس كرد خون به طرف گوش‌هايش مي‌دود و تمام صورتش قرمز مي‌شود. بي‌اختيار نشست و گفت:
«شما شاعريد؟»
جوان پوزخندي زد و گفت:
«اي، كم و بيش»
آقاي «صاد» گفت:
«يعني همين الان دارد شعري به شما الهام مي‌شود؟»
جوان خنديد و خنديد و وقتي كه بالاخره خنده‌اش تمام شد گفت:
«بله الان فرشته الهام نشسته بالاي آن قفسه‌ها و دارد به من ديكته مي‌كند»
آقاي «صاد» گفت:
«مي‌شود، بعدا آن را بخوانم؟»
و با جواب مثبت جوان، آرام و مؤدب بلند شد و به اتاقش رفت تا مزاحم جوان باشد و تنها وقتي به اتاقش رسيد، فهميد كه پرونده‌ها را دوباره با خودش آورده و كمي بعد خوشحال شد كه باز هم بهانه‌اي براي رفتن به زيرزمين دارد.
چند روز بعد جوان محجوب براي او ترجمه ديگري آورد و گفت: «يكي از غزل‌هاي مايكلر ايرلندي است» آقاي «صاد» شعر را خواند و ديوانه شد. بخصوص عاشق آنجايش شد كه مي گفت: «چشمان تو به نگ قهوه جوشيده و بوي تو بوي ذرت بوداده است» آقاي «صاد» چند بار آن را خواند و به ياد تنها عشق دوران زندگيش، خانم لشكري افتاد. گرچه هنوز هم نمي‌دانست كه عشق بوده يا نه. چون گاهي فكر مي‌كرد عشق بايد آدم را بسوزاند و او نسوخته بود. فقط حرصش گرفه بود و عصباني شده بود اما اين را مطمئن بود كه خانم لشكري طبع شعر او را شكوفا كرده و او به اين دليل توانسته دو غزل به سبك حافظ بگويد. چند سال بعد داد آن غزل‌ها را با خط خوش نوشتند و در قاب طلايي گذاشتند تا زينت بخش يكي از دو اتاقش بشود. شب‌ها كه راديو گوش مي‌داد، به يكي از آن دو قاب خيره مي‌شد و گهگاه آه مي‌كشيد. خانم لشكري تنها دختري بود كه او را درك كرده بود. اما تنها سه ماه در اداره آن‌ها ماند و در طول اين سه ماه، سه بار به خاطر تنهايي آقاي «صاد» اشك ريخت و بعد ازدواج كرد و رفت. حالا خيلي از آن روزها مي‌گذشت و آقاي «صاد» ديگر چشم ديدن هيچ ماشين‌نويسي را نداشت.
شعر و شاعري باعث شده بود كه آقاي «صاد» خودش را خيلي به آن دو جوان نزديك احساس كند، دلش مي‌خواست زمان بيشتري را با آن ها بگذراند و هرچند كه احمدآقا دو سه بار به او گفته بود كه آن‌ها بچه‌هاي بي‌ادب و مزخرفي هستند و بهتر است زياد دور و بر آن‌ها نپلكد، باز هم نمي‌توانست جلوي خودش را بگيرد و از آن‌ها تعريف نكند. دلش مي‌خواست مي‌توانست كاري كند تا آن‌ها به طبقه سوم بيايند، اما مي‌دانست كه غيرممكن است چون بايگاني آن پايين بود. ماه چهارم بود كه بالاخره دانشجوي ادبيات راضي شد شعرهايش را به آقاي «صاد» نشان بدهد. يك نسخه تايپ شده ازشعرهايش را به او داد و آقاي «صاد» با آن كه اوايل زياد از آن‌ها سر در نمي‌آورد، آن قدر آن‌ها را خواند تا حفظ شد و بعد احساس كرد كه كاملا آن‌ها را درك كرده است و به ذوق شاعر و درك خودش آفرين‌ها گفت. هفته بعد آن‌ها را به اتاقش دعوت كردو دو تا از شعرها را برايشان دكلمه كرد. جوان شاعر كلي خنديد و احمد آقا به بهانه چايي آوردن دوبار به اتاق آقاي «صاد» آمد و يا چشم و ابرو به او اشاره كرد كه تمامش كند. جوان محجوب توضيح داد كه او از شوق و ذوق او آنچنان به خنده افتاده است و كلا هر وقت خوشحا مي‌شود اين جور مي‌خندد.
مدت ها بود كه آقاي «صاد» دلش مي‌خواست جوان‌ها را به خانه‌اش دعوت كند و شعرها و قناري‌هايش رابه آن ها نشان بدهد. اول ماه ششم بود كه بالاخره طاقت نياورد و آن‌ها را دعوت كرد. اما هر دوي آن‌ها به دليل شروع امتحانهاي ترم دعوت او را رد كردند. آقاي «صاد» يك ماه ديگر صبر كرد و دعوتش را تكرار كرد، اين بار جوان‌ها با كمال ميل دعوت او را پذيرفتند. قبلا دو سه بار همكارانش را به خانه‌اش دعوت كرده بود اما هر دفعه پشيمان شده بود. اين بار مطمئن بود كه با هميشه فرق دارد. قرار شد يك روز جمعه به خانه او بروند. آقاي «صاد» مقداري سوسيس و كالباس خريد، با دو بطري نوشابه خانواده يكي زرد و يكي سياه و تصميم گرفت يك قابلمه كله‌گنجشكي هم درست كند كه فكر نكنند خواسته از سر باز كند. جوان‌ها آمدند و برايش يك گلدان «فوتوس» آوردند. آقاي «صاد» با وجودي كه ده تا گلدان «فوتوس» داشت از شادي بال درآورد. جوان‌ها، روي زمين نشستند و تا غروب شعر خواندند و لطيفه گفتند و خنديدند. حتي يك دو ساعتي در مورد شعر سپيد و شعرا و شعر كهنه و اوزان عروضي بحث كردند و آقاي «صاد» كلي چيز ياد گرفت نزديك‌هاي رفتن‌شان بود كه بحث به اوضاع اقتصادي و بي‌پولي كشيد و بعد آن قدر با هم احساس صميميت كردند كه آقاي «صاد» جرأت كرد در شعر قاب گرفته را به آن‌ها نشان دهد. آن ها شعرها را خواندند و به به گفتند. جوان شاعر از حرام شدن استعداد آقاي «صاد» ابراز تاسف كرد و باعث شد دو قطره اشك روي گونه‌هاي پژمرده او بريزد. دم رفتن آقاي «صاد» به زور پنج هزار تومان به آن‌ها قرض داد تا هر وقت حقوقشان را گرفتند پس بدهند و ته دل صميم گرفت هيچ وقت آن را پس نگيرد.
آن شب آقاي “صاد» تا صبح نخوابيد. از ذوق مصاحبت با آن‌ها، از به ياد آوردن خاطرات محدودش با خانم لشكري و ازتاسف خوردن براي استعدادهاي پايمال شده‌اش گريست و نخوابيد.
صبح اول وقت كه به اداره رسيد به بايگاني زنگ زد، اما كسي گوشي را برنداشت. از نگهباني سوال كرد، گفتند: «هنوز نيامده‌اند ولي احتمالا ظهر مي‌آيند.» اول دل آقاي «صاد» گرفت ولي بعد باز دوباره به همان حالت تلخ و شيرين قبلي برگشت و منتظر شد. ساعت ده نشده بود كه از دفتر مديرعامل زنگ زدند و گزارش شش ماه را خواستند و اين يعني كار بي‌وقفه تا پايان ساعت اداري. آقاي «صاد» خدا را شكر كرد، چون مي‌دانست انتظار كشيدن عذابش خواهد داد و به خصوص دلش مي‌خواست اول آن‌ها به او زنگ بزنند و تشكر كنند. قلم را به دست گرفت، گزارش‌ها را ريخت جلويش و مشغول كار شد. تنها گهگاه به ياد شب قبل شعري گوشه كاغذ چكنويسش مي‌نوشت و گلي مي‌كشيد. غروب كه از اداره بيرون مي‌رفت، از نگهبان پرسيد كه بالاخره جوان‌ها آمده بودند يا نه و نگاهبان با حالت عجيبي گفه بود: «بعدازظهر». آقاي «صاد» فكر كرد كه آن‌ها هم حتما دستوري از مدير عامل داشته‌اند و تا آخر وقت مشغول كرا بوده‌اند.
فرداي آن روز، وقتي آقاي «صاد» گزارش‌هاي ماشين شده را توي پوشه گذاشت و رفت تا شخصا به دست مديرعامل برساند، متوجه شد كه هر كس از كنار او مي‌گذرد زير لب چيزي زمزمه مي‌كند. دو سه بار اول نتوانست حدس بزند اما وقتي از كنار آقاي حبيبي گذشت، دو سه كلمه اول را شنيد و به نظرش آشنا آمد. آقاي مدير عامل جلسه داشت. آقاي «صاد» گزارش‌ها را به رييس دفتر او داد و برگشت. فكرش مشغول چيزي بود كه شنيده بود و مي‌خواست به ياد آورد كه آن كلمه‌ها را كجا شنيده. به آسانسور كه رسيد قلبش به تپش افتاد. آقاي لطفي، كارشناس روابط عمومي داشت شعري را براي يكي از كارمندها دكلمه مي‌كرد:
قناري در قفس چون من غمين است
چرا حق قناري‌ها و من آخر چنين است
خون به چهره آقاي «صاد» دويد و احساس كرد هر آن قلبش از گلويش بيرون مي‌زند. پس آن چيزي كه همه زمزمه مي‌كردند شعر او بود. شعر او را مي‌خواندند و مي‌خنديدند. نامردها! دست و پاي آقاي «صاد» به لرزش افتاد. پس اين جوان‌هاي بي‌عاطفه او را مسخره همه كرده بودند. به ديوار تكيه داد و كنار آن تا شد.
چشم‌هايش را كه باز كرد، توي‌اتاقش روي دو تا مبل دراز كشيده بود و احمد آقا داشت بادش مي‌زد. احمد آقا گفت: «خدا را شكر، فكر كردم سكته كردي» و تا آقاي «صاد» دهان باز كرد گفت: «ديدي چه نامردهايي از آب درآمدند، راه افتاده‌اند و گفته‌اند كه شما پنج هزار تومان بهشان داده‌اي تا شعرت را حفظ كنند. چند بار گفتم اين قدر دور و بر اين‌ها نپلك!» آقاي «صاد» چشمهايش را بست و سعي كرد نفس عميق بكشد، دلش مي‌خواست گوش‌هايش را بگيرد و تا خانه‌اش بدود، اما احمد آقا يك ريز حرف مي‌زد: «آخر تو با اين سن و سالت چطور نفهميدي دستت انداخته‌اند. با آن شعرهاي عجيب وغريب و با آن غش‌غش‌هايشان. واقعا كه جون به جونت بكنند، آدم نمي‌شوي.»
آقاي «صاد» دماغش را بالا كشيد و هق هقش را در سينه خفه كرد.


نظر خوانندگان: 13 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است