صفحه‌ی اول | تماس | RSS



چند شعر از رسول یونان

من رسول هستم پسر محمد. در دهکده ای دور کنار دریاچه چی چست به دنیا آمده ام و همه اش سی و سه سال دارم. فعلا ساکن تهران هستم و اضافه کنم که به طور کاملا شانسی از اینجا سردرآوردم یعنی اگر تنها اتوبوس دهکده به شهر دیگری جای شهر تهران می رفت حتما الان آنجا بودم. باقی جزئیات زندگی ام را در کتاب هایم خرد کرده ام.

کتاب ها:

1- روز بخیر محبوب من

2- کلبه ای در مزرعه برفی

3- گندمزار دور

4- کنسرت در جهنم

5- بنرجی چرا خودکشی کرد؟ ( رمان – شعر از ناظم حکمت)

6- یک کاسه عسل ( گزینه شعر ناظم حکمت)

7- روزهای چوبی ( گزینه شعر جهان)

....

شعرهای تازه


رسول یونان

1

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم آنچه به دنبالش بودم

تویی،

زنی با گیسوانی بافته و

آوازهایی که خواب خرس را

پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم.

2

تالاپ.

ماه بر بام خانه ام می افتد.

ادامه باران ها همیشه زیبا نیست

همین طور ادامه رویاها...

نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه سرمه ای است

که تو به چشمانت کشیده ای...

3

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری ها می روم

من، دون کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و

قابلمه ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست و یکم هستم!

4

خواب، طعم عسل داشت

در بعدازظهرهایی که

آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.

با این همه

ما به ایستگاه ها رفتیم

تا دورشدن را

از قطارها یاد بگیریم...

سرانجام از من و تو

تنها خرگوشی سفید

میان کومه های یونجه به خواب رفت.

5

اعتراض داشتم به حکومت پدر

اعتراض داشتم به تفنگ برنو

به ترکه های آلبالو

به ....

و روز را بلندتر می خواستم

یک شب او عصبانی شد

و فردای آن روز

مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد

که نباید می کرد

حالا،

من، سال هاست در خواب راه می روم.

6

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!



نظر خوانندگان: 56 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است