خاموشی ایکار

آفتاب از پشت ابرها به من نگاه می کند، آخر چهره ام تماشایی است.( ساعد فارسی – یادداشت ها)
ساعد فارسی در سی و هفت سالگی در میان دود و آهن و غوغای بیمارگون کلان شهر تهران چشمانش را برای همیشه بر هم نهاد. درباره ی کودکی اش در دفتر یادداشت هایش می نویسد:" ... الان تصویریکه از کودکی دارم مثل خواب است برای رویایی نه چندان شیرین. بالای سرم یک ستاره ی زرد می چرخید، رنگ کال و سردی داشت. توی آسمان آبی نقطه چین ، در کنارم روی دو نفر دیگر هم نور می پاشید. اما نفر اصلی من بودم. لباس چهارخانه، پیرهن سیاه ودست های تو که صورت سبزت را به صورت مهر و محبت برایم ترجمه می کرد."
هنوز بسیار کوچک بود که پدرش را از دست داد و پس از چندی به همراه خانواده اش به شهرستان قزوین آمدند و تا سال 1374 که برای همیشه ساکن تهران شد، همانجا به کار و تحصیل مشغول بود. ماحصل عمر کوتاه وی تعداد نسبتا قابل توجهی تابلوی نقاشی، طراحی، آثار تحقیقی، مقاله، داستان و تعلیم شاگردان بسیاری بود. اما اگر سخن " گوته" را بپذیریم که ارزش یک هنرمند به تاثیری است که بر نسل های بعد می گذارد و افق امکانات آنها را گسترش می دهد، براستی ارزش زندگی و رنج های فارسی که زائری بود پر شور در طلب حقیقت و زیبایی، بسیار بیش از آن چیزهایی است که همچون اشیایی قابل تملک از خود بجا گذاشت.
" ... هرچه دوست داری بکش، دوست نقاش من هرچه دوست داری بکش، صورت پر نور هر که دوست داری و شمشیر تابدار هر که را که می خواهی. پاهی زیبای او را و زره جامه ی مخصوصش را بکش. بکش هر چه دوست داری."

در آثار فارسی – همچون که در زندگی و شیوه ی آموزشش – آزادی اصلی اساسی به شمار می رفت. برای او اصل و اساس همه ی تلاش ها و جستجوهایش همانگونه که همواره می گفت رسیدن به " آنی " است که در اشعار حافظ از آن یاد شده است. چرا که موی و میان را جز فریبی برای اذهان میان میایه نمی دید. برای فارسی کار هنری نه راه بود و نه غایت بل زیستنی بود یکه و عاشقانه.
در آثار وی از سویی تاثیر ادبیات و خصوصا ادبیات دوران مدرنیته واز سویی جهان پر رمز و راز اساطیر دیده می شود. نگاهی به عناوین آثارش مثل بوف کور، فراسوی نیک و بد، خورشید شاه ابراهیمی، سلیمان و ملکه سبا، گواه روشنی است بر این مدعا. با این حال به هیچ وجه نباید گمان کرد که فارسی در تلاش بود تا مفاهیم و فضای حاکم بر این آثار را، این بار از طریق معادلات تجسمی بازآفرینی کند. بلکه اینگونه به نظر می رسد که وی تنها به خود عناوین نظر داشت و رابطه ای که از نوعی دیالکتیک آنها ممکن بود حاصل شود. شاید فارسی همچون موجودات اساطیری آثارش در نام ها چیزی رمزآود و جادویی می دید و از راه برقراری ارتباط نامانوس با اشکال به چیزی فرای از هر دو اشاره داشت. به عقیده او اشکال و تصاویر هم همچون واژه ها دروغ گویند و تنها هنگامی که اصلا چیزی نگویند به حقیقت نزدیک می شوند. به هرحال آنچه بیش از هرچیز در آثار او به چشم می آیند بلندی عنصر تخیلی و عوالم ماورایی است که می کوشند تا از خلال موجودات اساطیری و نمادها و نشانه های آیینی واجد اعراض شوند.
مطالعات گسترده و وابستگی عمیقش به ادبیات عرفانی قرون ششم و هفتم ایران، بخصوص آثار سهروردی و عالم خیالی ( مثالی) اش در آخرین آثاری که از او به نمایش درآمدند بخوبی قابل مشاهده است. فارسی خوب می دانست که در چه زمانی و مکانی زندگی می کند. نحوه ی برخورد، انتخاب تکنیک و شیوه ی اجرایی این آثار که با راپید و بدون رنگ و یا حداقل رنگ اجرا شده اند بیانگر این است که وی قصد داشت تا با نگاهی امروزین و از افق دلالت های جهان خویش، باب گفتگویی را با این آثار که گذشته ی فرهنگی او را تشکیل می دادند وامروزه سخت بیگانه و دور می نمایند، برقرار کند. برای او کار هنری و امید و آرزوهایش هرگز جدای از زندگی اش نبود. برای او زیستن در این جهان دوزخی بود که مدام تصویری از بهشت آن را سوزنده تر می کرد. در گریز از ابتذال و روزمره گی ، دروغ و ریا کاری به جهان خیالی هنرش پناه می برد.اما او هوشمندتر از آن بود که این چنین خودش را فریب بدهد. دیگر به رسالت انسانی و تعهد هنرمندانه اش ایمانی نداشت. این اواخر تصمیم گرفته بود برای ادامه ی زندگی و کارش به عرب مهاجرت کند. اما خوب می دانست که با تمام مزایایی که ممکن است شهر فرنگ برای اوداشته باشد هرگز این محیط نمی تواند همان خاکی باشد که وی در آن ریشه دوانیده و در مرحله میوه دادن قرارش داده است. روزی با نا امیدی به من گفت آن چه هنر امروز ایران را می سازد، چیزی جز منریسمی بی مایه و گلیمی خوش آیند طبع توریست ها نیست. فضای هنری سرزمین ما در بهترین شکلش قادر به فرهنگ سازی نیست تنها محله ای حقیر شده که با جمع کردن مشتی نوچه و متملق به گرد خویش به قرق کردن سرمحله می پردازد. حتی اعتراض هم به این وضعیت چیزی جز شکلک درآوردن های بی مزه پشت سر کسی نست. در برابر این موج بی تفاوتی ویرانگر که هرکس تنها به فکر نانی است که می باید از هر راه به خانه ببرد، طغیان واعتراض هم شاید جز طرف دیگر همان سکه نباشد.

" من همیشه به آخر خط اندیشیده ام حتی اگر عکس این راه را می روم.. خو را به راه می سپارم زیرا پایانش پایان من است"
"فردینان سلین" در سفر به انتهای شب می نویسد:" باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد." فارسی هرگز دروغ نگفت. اگر هم می خواست، نمی توانست. پس سرنوشتش را پذیرفت و روح خود را به قول" بودلر" از گزند شیطان در امان داشت. هرچیز را پذیرفت حتی مرگی را که اینچنین ناجوانمردانه از راه رسید. مردانی مثل فارسی در قلب خورشید لانه دارند. آنها آنقدر اوج می گیرند تا جان هایشان به مانند ایکار – پرنده افسانه ای- از بلندی و عظمت شعله ور شود.
این جان آزاده و جسور که عمری با نقاب سرخوشی، به شیطنت برخاست، دمی بی رنج خدای گونه گی اش نزیست. اکنون دو سال است که دوباره به زادگاهش در میان طبیعت سبز و در امتداد دریای بیکران بازگشته است. دیگر در میان ما نیست اما او قطعا در ذهن و روح و جان بسیاری به زندگی اش ادامه می دهد. روانش شاد ویادش گرامی باد.
با تشکر فراوان از جناب حسین یعقوبیان که دفتر یادداشت ها و طرح های او را برای نوشتن این چند سطر به من داد.
محمدحسن محامدی، عضو هیات علمی دانشگاه و از دوستان ساعد نیز یادداشتی تحت عنوان " نقش حیرانی و حسرت" درباره وی نوشته بود که 24 تیرماه 1381 در صفحه سایه روشن روزنامه جام جم به چاپ رسید. این یادداشت را می توانید در اینجابخوانید
دیگر اینکه کاش می توانستم یادداشت خودم، محسن فرجی ، لشگری، لطفی و شعر افشین نادری را نیز که در ویژه نامه روزنامه ولایت قزوین منتشر شد اینجا بیاورم که به روحش بگوییم ما شاگردان بی وفایی نیستیم ساعد جان.