صفحه‌ی اول | تماس | RSS

يوسف عليخاني
youssefalikhani@gmail.com

شش ساعت پرسه با خسرو دوامی رو به پنجره پاتوق ۷۸

پنجشنبه روزی سال ۸۰ توی درکه، توی يکی از قهوه خونه های بين راه خواستم بشينم و سيگاری دود کنم که ديدم سپيده زرين پناه و حسين مرتضاييان آبکنار و دو سه نفر ديگر نشسته اند و دارند نهار می خورند. گذاشتم نهارشان را که خوردند رفتم جلو تا سلام عليکی بکنم، سپيده و حسين را می شناختم؛ سپيده زمانی دبير گروه ما بود توی روزنامه مناطق آزاد و آبکنار را هم از جلسات پنجشنبه های مجله دوران می شناختم، سپيده من را معرفی کرد:

- عليخانی، آقای دوامی و خانم مزارعی... از نويسندگان ساکن لوس آنجلس...

اول توجهی نکردم و فقط سر تکان دادم. بعد دوامی گفت من نسل سوم شما را خوانده ام.

يک دفعه يادم افتاد که اين دوامی همان خسرو دواميه که من وقتی دنبال بيژن بيجاری می گشتم تا ازش امضاء بگيرم تا نسل سوم بره زير چاپ، به من گفتند که با دوامی تماس بگيرم و برای بيجاری پيغام بگذارم که اين موضوع باعث شد که تلفنی با دوامی حرف زده بودم و بعد هم عشق کردم که نسل سوم را يکی خوانده به هرحال.

بعد سايت سخن پيش آمد و کار کردن من در آنجا و شروع مجموعه گفتگوهايی که اغلبش گفتگو با نويسندگان مهاجرت بود و باز اينجا دوامی بود که با خانمش ، مهرنوش مزارعی بسيار کمکم کردند و توانستم کتاب های اين جماعت را پيدا بکنم و خودشان و ... دوستی با شهرام رحيميان و بهرام مرادی و ....

ساعت شش و نيم با دوامی قرار دارم تجريش؛ که برويم کافه ۷۸ يا چنانچه بچه ها دوست دارند گفته شود پاتوق نويسندگان نسل پنجم. از يک ربع به شش راه می افتم و با اينکه عيد قربان است و دوشنبه و تعطيل اما تا توی برف و باران برسم به تجريش ( من راننده ی تازه گواهينامه گرفته و ناشی)‌ شده ساعت يک ربع به هفت و تا برويم و برسيم پاتوق ، کرده به عبارتی هفت و نيم.

فکر نمی کردم که اينقدر شلوغ باشد؛ محسن فرجی ، کامران محمدی، محمدحسن شهسواری، مهسا محبعلی ، مرتضی کربلايی لو ، سعيد موحدی ، وحيد طلوعی ، شيوا مقانلو ، مجتبی ويسی، نويد‌ آقايی و دو تا از بچه های کافه بلاگ که شرمنده ام اسمشون رو يادم رفته(‌از سپينود می پرسم و بعد تصحيح می کنم اين گزارش رو) . بعد هم بچه های داستان نويس و عکاس قزوينی اومدند که نموندند و رفتند؛‌ حسن لطفی ،‌ محمد حسينی ، تورج خامنه زاده،‌ اميرحسين ثنايی‌ و خانم حسينی.

دوامی خيلی زود با بچه ها اخت شد و شروع کردند به حرف زدن و محسن فرجی و مجتبی ويسی داستان خواندند و ... من حالم خوب نبود و گوشم چون نمی شنيد رفتم خونه فتح الله بی نياز که قرار بود قدم بخير را بهش برسانم و بعد که برگشتم ديدم بچه ها هنوز نشسته اند. هميشه بچه ها ساعت به نه که می رسه می رفتند اما امشب تا ده بودند و بعد هم من و دوامی و ويسی با هم رفتيم تا من دوامی را برسونم و ...

برای من صحبت های بين راه دوامی خيلی جالب بود و باعث شد که دوباره ريتم گفتگو هام با نويسنده های مهاجر را ادامه بدم و شايد يه روزی با يک داستان از اين ها و نقد هايی از اين نويسندگان( نقدهای حسن محمودی)‌بدهيم ناشری منتشرش بکند.

در هرحال اول که شروع کردم اين يادداشت را بنويسم گمان کردم که از خيلی چيزها خواهم نوشت چون هم دوامی خيلی حرف زد موقع رانندگی من و هم من پشت چراغ قرمزها که ترمز دستی رو کشيده بودم خيلی حرف زدم اما نمی دانم چرا نشد که بنويسم که دوامی اين روزها خيلی جاها رفته؛‌شيراز بوده و اگر اشتباه نکنم فردا می ره کلاس حسين مرتضاييان آبکنار و بعد اگه بشه می ره کافه بلاگ ،‌ پيش بچه ها که دعوتش کردند و (‌راستی قرار بود سپينود و ماهزاده هم بيان اما نيومده بودند البته می دونم که دختر سپينود مريضه و پای ماهزاده هم ...) بگذريم...

دوامی از بچه ها پرسيد از داستان نويس های اونجا و نگاه بی غرض و مرض و داستان نويسی شان گفت که قصه برايشان مهم است و قرار نيست که فيل هوا کنند و من از جو اينجا گفتم و نگاه جماعت به هم و اينکه پاتوق پنج ماهه شده و ... راستی گفتم که شيوا ارسطويی و پگاه احمدی هم می خوان ngo نويسندگان و شاعران جوان راه بيندازند و به زودی خبرش رو توی همين وبلاگ بچه ها می تونن بخونن و ....

و اينکه

من خسرو دوامی رو دوست دارم پيش از اينکه داستان های خوبش را دوست داشته باشم...

سه شنبه، 14 بهمن، 1382



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است